تاريخچه خط در ايران باستان ۲

درباره خط و زبان اوستایی گفتیم و دیدیم که نادرستی های دیدگاه آکادمیک غرب که با ترجمه مو به موی ایرانیان در ایران نیز اوج گرفته،‌ بزرگترین مشکل ماست.

پس مجبور شدیم خط در ایران باستان رو تحلیل کنیم و همه اجزای نظر آکادمیک غرب رو بررسی کنیم. البته من در اینجا به صورت کاملا اجمالی و خلاصه فقط اشاره میکنم و به همین دلیل بدون منبع و سند مینویسم. چراکه در این مقال جایش نیست تا به شکل آکادمیک برخورد کنیم.

درباره هزوارش و شیطنت ایرانشناسان این را نیز باید افزود که یافت شدن نوشته های پهلوی در آسیای میانه که از هزوارش بهره نمیگرفت، نشان داده شد که نمیتوان از هزوارش برای اثبات برگرفتن خط پهلوی از آرامی بهره برد و کاتبان ایرانی را آرامی ها نامید. چون پهلوی بی هزوارش هم داریم.

در دوران ساسانی خط پهلوی هم تغییر کرد و هم بسیار گسترش یافت. و در کنار آن چندین خط دیگر برای بهره گیری های گوناگون موجود بود (ابن ندیم در الفهرست به هفت دبیره یا خط ایران باستان اشاره کرده و یک به یک کاربردهای آنرا شرح میدهد).

مهمترین موضوع درباره خط شناسی در ایران باستان همان بحث خط دین دبیره یا اوستایی است. چراکه بر اساس نظر آکادمیک، پیش از دین دبیره، اوستا نمیتوانسته نوشته شده باشد و کتاب اوستا وجود نداشته. چون این زبان را به خط دیگری که میشناسیم نمیتوان نوشت.

بدبختانه برخی پژوهشگران دین دبیره را ساخته شده در دوران ساسانی میدانند و آنوقت ماجرای کتاب اوستا را زیر سبیلی رد میکنند!!! یعنی یا سکوت میکنند و یا اشاره ای کوتاه و بر ضد نوشته های نیاکان خود چیزی نمیگویند. نوشته هایی که مدام تاکید دارند اردشیر بابکان اوستا را گردآورد (چیزی وجود داشته که گردآورده شده و اردشیر فرصتی برای خط ساختن هم نداشته) و پیش از او هم بلاش این کار را کرده بود و پیش از او اسکندر آنرا سوزانده و پراکنده بود. یعنی رویشان نمیشود این سخن را بگویند و من نمیفهمم که دانش ایرانشناسی مگر بازیچه است که کسی برای گفتن حقایق علمی رودربایستی کرده و چیزی را مخفی کند و خجالت بکشد!!

یا این دندان لق پوسیده به قول خودتان را بکشید و بگویید یکسره دروغ و افسانه است و اوستا در زمان ساسانیان برای نخستین بار به کتاب نشسته است. و یا اگر میگویید که پیشتر بوده، پس نگویید دین دبیره در زمان ساسانیان ساخته شد و یا اگر خطی دیگر میشناسید از آن سند دهید و اکتفا نکنید که خطی بوده است!!! کدام خط؟ نامش؟ اثراتش؟ اشاراتش؟

حالا میرویم سراغ ماجرای به ظاهر آکادمیک تا ببینیم آیا اینطور است یا خیر؟

حضرات بزرگان مکتب ایرانشناسی فرانسه میفرمایند که کتاب اوستا در بازه زمانی سده 4 تا 6 ساخته شده است (نگاه کنید به کتاب سنگ نوشته های پهلوی که نوشته داریوش اکبر زاده است ولی در واقع ترجمه ای از نویسندگان فرانسوی به ویژه ژینیو است).

این دوستان میگویند که دلیل وجود نداشتن اوستا در دوران پیش از شاپور دوم این است که اشاره ای به اوستا در کتیبه های ساسانی شاپور یکم و کرتیر و نرسی نشده است. خیلی خوب. ما میپذیریم که بدین دلیل، اوستا پیش از شاپور دوم نبوده است. حالا از دانشمندان مکتب فرانسه پرسش میکنم که آیا در دوران شاپور بزرگ کتیبه ای نوشته شده که به اوستا اشاره دارد؟ پاسخ خیر است. پس چرا نوشته شدن اوستا از شاپور دوم آغاز میشود؟ دلیلش چیزی نمیتواند باشد جز روایات ایرانی که از آتورپات مارسپندان به عنوان موبدی بزرگ در دوران شاپور دوم نام میبرد. خب، چطور وقتی سخن از اوستای پیش از اسکندر و اوستای بلاش اشکانی و اوستای اردشیر بابکان میشود، روایات ایرانی افسانه است، ولی آرتورکریستن سن (از بهترین های مکتب فرانسه) با بهره گیری از همین سخنها، اوستا را به دوران شاپور دوم منسوب میکند؟؟

آیا این تناقض ها نشان از این نیست که این نظریات آکادمیک، چندان هم آکادمیک نیست؟ از این نظر آکادمیک است که در آکادمی عنوان شده و کسی هم چیزی برای مقابله نداشته ولی خب این همه مشکل را چه کنیم؟ گروه بزرگتر، میگویند اوستا در دوران انوشه روان در سده 6 نوشته شده و نه دوران شاپور دوم. چرا؟ دلیل خوبی دارند. چون در کتاب ها و تاریخ های سوریانی مسیحی و ... اشاره ای به کتاب دینی زرتشتیان نرفته است. بیشتر این کتابها از جمله اعمال شهیدان در دوران شاپور دوم تا یزدگرد دوم نوشته شده و چنین اثری در آن نیست. پس تا زمان انوشه روان در سده 6 جلو می آییم. حالا چرا در دوران انوشه روان؟ چون عصر طلایی ادبیات ایران باستان است. بیشینه پژوهشگران غربی این را پذیرفته اند که نوشته های پهلوی بیشتر به دوران انوشه روان باز میگردد. پس میتوانیم اوستا و دین دبیره را نیز به آن زمان نسبت دهیم. ولی مشکل اینجاست که در این زمان نیز اشاره ای به اوستا در کتیبه ها و یا نوشته های سوریانی مسیحی و ... نرفته است. پس همان دلیل هایی که وجود اوستا پیش از انوشه روان را رد میکرد، ناقض وجود اوستا در زمان انوشه روان هم هست. درست است که انوشه روان دوران طلایی نوشته های پهلوی بوده ولی پهلوی نویسی به هر حال پیش از او هم بوده و اتفاقا کتیبه نویسی پهلوی در سالهای نخست ساسانیان وضع بهتری داشت. پس دوستان مکتب فرانسه واقعا چیزی در دست ندارند و آنچه میگویند حدس و گمان است. یعنی الفبایی که درست کرده اند، توسط تئوری های خودشان نقض میشود.

به همین دلیل هم هست که مکتب آلمان (هینز و همسرش و مترجم خانوادگی شان رجبی) به مغز خود فشار نیاورده و با پاک کردن صورت مسئله کار را راحت کرده است. یعنی گفتند اوستا در سده 7 نوشته شده است. آنهم نه در دوره خسرو پرویز، چون این آلمانیها مثل فرانسوی ها مارو پله بازی نمیکنند، هی قدم به قدم بیایند جلو. چون همان فرمول در مورد خسرو پرویز هم صدق میکند. پس گفتند در زمان یزدگرد سوم در زمانی که ایران در حال اشغال شدن بود، موبدان برای مقابله با دین جدید اوستا را نوشتند و همچنین مردم از آن پشتیبانی کردند تا بشوند اهل کتاب و بتوانند دین خود را نگه دارند.

ولی مکتب فرانسه بیکار ننشست، در کتاب ساسانیان کریستن سن و همچنین ژینیو خیلی خوب پاسخ آنها داده شده است که سخن از نوشته شده اوستا در زمان اشغال ایران جوک است. به قول کریستن سن اگر چنین است و خود اوستا یعنی نوشته های مکتوب دینی مزدیسنا برای نخستین بار در سده 7 نوشته شد، آیا ناممکن نیست که در عرض 150 سال با انبوهی از نوشتارهای پهلوی دینی موسوم به زند یا تفسیر مواجه باشیم؟ اوستایی که تازه در آنزمان نوشته شده، چطور نیازی به تفسیر داشته؟ این اوستایی که در این زمان ساخته شده، چرا در زمان مامون به بازیابی آن نیاز بوده؟ چطور اینقدر سریع این همه گزارشات ساختگی از وجود اوستای پیش از اسکندر و بلاش اشکانی و ساسانی ساخته شده و چنان تثبیت شد که همه مورخان مسلمان (که تعصبی روی اوستا نداشتند) بی برو برگرد به آن اشاره کرده اند؟ بنابراین اینجا نظریه ایجاد اوستا در پایان دوره ساسانی به منظور مقابله با اسلام مضحک به نظر رسیده و توانی برای دفاع ندارد.

پس این مکتب ها در برخورد با هم، همدیگر را بی اثر کرده و ثابت میکنند که تئوری های آنان وحی منزل نیست. و نیاز به تکمیل شدن و اصلاح شدن دارد. پس همچنان نمیتوانیم این همه روایات ایرانی مبنی بر وجود اوستا پیش از اسکندر و نتیجتا خط اوستایی را نادیده بگیریم و باید روی آن مانور دهیم.

در پایان توجه کنید که سخن از ساخته شدن اوستا، فقط کتاب شدن آن است و نه وجود آن. این مکتب ها، میگویند که اوستا تا سده 4 یا 6 یا 7 شفاهی بوده و موبدان و مغان آنرا حفظ بودند و سپس نوشتند. یعنی وجود داشت، منتها به صورت کتاب نبود. بلکه در ذهن موبدان و روحانیون وجود داشت. قدمت اوستا با توجه به زبانش بی گمان مربوط به پیش از هخامنشیان و مادها است. بدرود.  

بهرام ساسانی

پیوست ها :

پس از نگارش پرسشهای این نگارنده،‌ جناب دکتر پرویز رجبی ایران پژوه برجسته و سرشناس در وبلاگ خود به صورت غیرمستقیم به من پرداخته اند :

http://parvizrajabi.blogspot.com/2007/06/blog-post_30.html

ایشان در بخشی از نوشتار خود مینویسند :

کم نیستند ایرانیانی که بدون نوشته های شرق شناسان بیگانه حتی یک کلمه برای گفتن نمی داشتند و با کمال گستاخی دست خود را آماده نواختن توگوشی برای شرق شناسان آماده نگه داشته اند و می دارند...

شگفتا که خود ایرانیان (از آن میان من) حتی یک میلیمتر از رازهای خط های باستانی ایران را نگشوده اند و شگفتا که برخی از جوانان در نهایت خیره سری خود را بهترین صاحب نظر خط و زبان های باستانی ایران می دانند و به کسانی که حدود شصت سال از عمر خود را وقف رمزگشای خط ها و زبان های باستانی ما کرده اند اهانت می کنند.

نمی دانم چه اصراری دارد جوانی که حتی نی انبان را نمی شناسد، به ساختار آکاردِئُن ایراد بگیرد؟

 

* * *

باز تاکید میکنم که ایشان کوچکترین اشاره ای به نام و نشان من و وبلاگم نکرده اند. ولی در کمال شگفتی جناب دکتر جلیل دوستخواه پژوهشگر جلیل القدر و دوست داشتنی آگاه شدند که منظور جناب دکتر رجبی من بوده ام. بنابراین در تارنگار خود به شکل مستقیم به من پرداخته اند :

 http://www.iranshenakht.blogspot.com

ایشان مینویسند :

آقاي بهرام ساساني در نوشته ي خود با عنوان ِ تاريخچۀ خطّ در ايران باستان كه در
http://vidaevo.persianblog.ir نشرداده، در پوشش "نقد ِ ديدگاه آكادميك ِ غرب"، چيزي را از ناسپاسي و بدگويي نسبت به دانشوران ايران شناس سرزمينهاي باختري -- كه آغازگران و راه گشايان ِ راستين ِ پژوهشهاي ايران شناختي ي نو و دانشگاهي بودند -- فرونگذاشته و حتّا استاد رجبي را كه در محضر استاد بي همتايي چون والتر هينتس دانش ايران شناسي و تاريخ پژوهي آموخته، از اين ناسپاسي و وارونه انگاري خويش معاف نكرده است.
آقاي ساساني، همچون برخي ديگر از هم ميهنان ما، به جاي روي آوري به پژوهش دانشگاهي ي راستين و مستند و ناجانبدارانه، دچار هيجان ايران پرستي ي زياده روانه و شيوه ي ناپسنديده و ناپذيرفتني ي توجيه ِ داده هاي تاريخي، زباني و فرهنگي براي اثبات ِ پيش انگاشتهاي ذهني ي خويش است. او كه كار ِ"اكادميك" ِ پژوهشگران باختري را شوخْ چشمانه و حق ناشناسانه و با ايرادهاي نيشِ غولي، دست ِ كم مي گيرد و حتّا غرضْ ورزانه و شيطنت آميز مي خواند، خود در آغاز نوشته اش از كاري دانشگاهي و روشمند و داراي پشتوانه سرمي پيچد و طفره مي رود و آشكارا مي گويد :
 
" من در این جا به صورت کاملا اجمالی و خلاصه، فقط اشاره می کنم و به همین دلیل بدون منبع و سند می نویسم؛ چراکه در این مقال جایش نیست تا به شکل آکادمیک برخورد کنیم."

هرگاه در نوشته اي كه چنين عنوان ِ دهان پُركني را بر خود دارد و نويسنده اش داعيه ي نقد بر كارهاي آكادميك باختريان را جار مي زند "جاي برخورد به شكل آكادميك نيست" پس كجا براي چنين برخوردي سزاوارست؟!
*
در اين يادداشت، نمي خواهم به نقد بنيادين ِ درون مايه ي نوشتار آقاي ساساني بپردازم. همين اندازه اشاره مي كنم كه او با اين همه وارونه انگاري و شبهه افكني در مورد كارهاي باختريان و زيان بخش و گمراه كننده يا -- دست ِ كم -- بيهوده انگاشتن ِ آنها، در پايان ِ همين نوشته، با چرخشي يكصد و هشتاد درجگي، آورده است:
 
"آخرين نكته لازم در خصوص خط سير دين مزديسنا پس از اسلام اين است كه هرچه گذشت، شاهد زدوده شدن انحرافات و بازگشت به هسته اصلي دين زرتشتي بوديم و هستيم. به طوريكه زرتشتيان يك سده پيش به مراتب يكتاپرستي خالص تري نسبت به زرتشتيان سده هاي نخست اسلام داشتند و خردپذيري و آزادمنشي و انديشمندي بيشتري نسبت به نياكان خود داشتند. امروز نيز زرتشتيان به مراتب به آنچه زرتشت ميخواست نزديكترند تا زرتشتيان يك سده پيش. و اين به سبب پژوهشهاي بسيار شگرفي است كه در طول اين سالها توسط غربي ها و ايرانيها انجام گرفته و گوهر گاتهاي زرتشت از صدف اوستا بيرون شده و درخشش خود را نمايان كرده است."
 

مي افزايم كه كارنامه ي سرشار ِ ايران شناسي و اوستاپژوهي ي باختريان با همه ي ارزشهاي والاي آن، كتابي ورجاوند و بَري از هر نارسايي و نادرستي نيست و همانا نيازمند بررسي و نقدي فراگير و ژرفاكاوانه، امّا بي غرضانه و به دور از برآمدن ِ رگهاي گردن است. در اين زمينه تا كنون بسيار نوشته شده است و بيشتر نوشته خواهد شد تا سرانجام در يك عيارسنجي ي راستين و حق شناسانه، سَره از ناسَره بازشناخته شود.

* * *

با سپاس فراوان از جناب دکتر جلیل دوستخواه، ایکاش که ایشان قطره ای از دریای بی کران دانش خویش را به شاگرد ناسپاس ارزانی داشته و دست کم به یکی از اشتباهات من به شکل مستقیم اشاره ای میکردند تا وارونه انگاری و شبهه افکنی ام برای خودم نمایان شود. من در این پست خیلی ساده به شکل منطقی پرسشهایی مطرح کردم که اساس گفته های ایرانشناسان را به هم میریزد. اگر جناب رجبی صلاح نمیبینند به جای پروفسور والتر هینز پاسخ دهند،‌ چرا جناب دوستخواه پاسخی نداده و به شماتت من بسنده کردند،‌ نمیدانم!!!

بدبختانه باید عرض کنم که اینکه چون یک پروفسور غربی که خیلی خیلی سرشناس است،‌ حرفی زده پس کسی نمیتواند از او پرسش کند،‌ سفسته است. اینکه چون فلانی ۶۰ سال از عمر خویش را گذارده و در عوض دیگری یک خط را نیز نمیتواند بخواند،‌ پس حق پرسش ندارد نیز باز سفسته است. اینکه چون غربی ها از روز نخست تا همین امروز به شدت برای ایرانشناسی زحمت کشیده اند و اگر نبودند من و امثال من هیچ نمیدانستیم،‌ پس نمیتوانیم نظریات آنها را رد کنیم و در آن شک کنیم،‌ نیز باز سفسته است. و در عوض ناسپاسی نسبت به خاورشناسان غربی نیز سوتفاهم است. من دست و پای همه کسانی که برای ایرانشناسی زحمت کشیده اند را میبوسم. از راولینسون تا هرتسفلد و اشمیت و گریشمن تا هینز و کخ و ... ولی دلیل نمیشود که پرسش نکنم. پاسخ لطف بفرمایید. من منتظرم. بدرود.

بهرام ساسانی ۱۵ تیر ۸۶

/ 9 نظر / 39 بازدید
عليرضا سپهرآرا

با درود بهرام ساسانی گرامی بسيار از اين نوشته شما بهره بردم.در گفتار دوم خود در اين باره پوچی اين سخن را تنها با بيان آن نشان داديد ولی در اين جستار به گونه ای پته آنها را روی آب ريختيد که سخنی مخالف آن بتواند باشد. با سپاس و خسته نباشيد عليرضا سپهرآرا

سپهر هخامنشی

فراوان درود.سپاس از کنکاش و نوشته شما.پيروز باشيد و روزگار به کام.

حنيف

با سلام خدمت بهرام عزيز گله کردی از سر نزدن بايد بگم برخی مطالب برای جاذبه ای ندارد اما تمام مطالبت را خوانده ام و حقيقتا نظری برای ارائه نداشتم.اما در خصوص پست اخيرت اينجا بايد اقرار کنم هنوز نخواندم .اما در خصوص کامنتی که برايم گذاشتی بايد بگم اشاره من به خلخالی بابت اين بود که جناب گيلانی از نقش احساس در پيشبردن عقلانی و خرد مندانه ادمی در ساحت های مختلف صحبت کرده بود که من به نشانه مخالفت با اين سخن گريزی به سخن خلخالی زدم .چون معتقدم که حقيقت تنها در پناه خرد ورزی بدون هيچ حجابی ميسر است و احساس و دين و عقل منفعت طلب از حجابهای راه هستند

حنيف

نمی دانم در وب شمابود يا نه مطلبی عليه هرودوت خواندم .انروزهايی که بحث فيلم سيصد داغ بود و اينکه اين مورخ يونانی در گریز از کشورش ودر پناه حکومت ايرانيان عليه ايرانيان مينويسد و فيلم سيصد برگرفته از تاريخ نگاشته شده ايشان است. تعجب کردم شما از ايشان تعريف کرديد.البته اين به ان معنا نيست که برای ادمها خطايی در نظر نميگيرم اما اينکه تاريخ روايت شده ايشان را بی نقص و کاملترين بخوانيم جای شبهه دارد

حنيف

در مورد بتها بايد بگم بعيد ميدونم ايرانی باشد که به کورش و داريوش افتخار نکند همين طور به ادمهای بزرگ مذهبی ...اما نکته اينجاست که مهم شخص نيست بلکه منش انهاست.اينکه در اوج قدرت چگونه بوده اند و چه کرده اند.توهم زدايی از عملکرد انها به زعم من بيهوده است مهم جا انداختن ان منش است نه اينکه شخص بزرگ شود.ما اسم کودکانمان را از اينها می گيريم اما برای اينکه انان را انگونه تربيت کنيم چه کرده ايم؟همه حرف من همين است

تکتم

درود به دوست بسیار خوبم . وب زیبایی داری. طرز فکر ما خیلی مثل همه . خوشحال میشم به من سر بزنی و این موضوع رو از نزدیک ببینی .

هودج

با درود. از زحمات شما .به نوبه خود و به عنوان یک ایرانی زحماتتان را در بیداری وروشنگری پاس میدارم .بی پروا باد اندیشه اتان ازخزان طو فانها /من از جنوبی ترین نقطه ایران و از بوشهر دیر پا هستم به کلبه ما سر بزنید باعث خوشحالی است .ایدون باد

سعید

برای نوشتن و ویرایش متون اوستایی از برنامه ی مجانی زیر استفاده فرمایید: http://miraseiran.persianblog.ir/page/avestaneditor

نیلوفر

زرتشتیان امروز همان ادابی را به عمل می اورند که 6500 سال پیش نیاکان ما آنها را انجام میدادند. لطفا از وبلاگ من هم بازدید کنید و نظرتون رو بگین. ممنون میشم [گل][گل][گل][گل]