اوستا شناسی
 

 نیایش سال نو به فارسی :

ای دگرگون کننده دل و دیده / ای شب و روز را آفریده

ای نو کننده روزی و روزگار / روزمان گردان چونان جمشید دیده

این نیایش ترجمه مستقیمی است ـالبته با رنگ و لعاب ایرانی ـ از دعای عربی :

یا مقلب القلوب و الابصار / یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال / حول حالنا الی احسن الحال

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦ - بهرام ساسانی
بحث با امید عطایی فرد درباره گاتها، زمان و مکان زرتشت، کوچ آریاییها و جایگاه ایر

 امید عطایی فرد

با درود به دوستان و سپاس از مهر همه ی شما/ ناچارم بس فشرده نکات را بگویم: * زمان و مکان زرتشت نقش مهم و روشنگری در اینگونه مباحث دارد و نظر من با دلایلی که درکتاب پیامبرآریایی آورده ام ۶۰۰۰ سال پیش از هخامنشیان است.*گاتها درواقع بخشی از یسناست و ساماندهی آن بسیار دشوارست. شاید سرودهای مربوط به گشتاسپ را باید در پایان ان جای داد؟*در روم افزون بر نام میترا از سوشیانت نیز یاد شده و با نگرش به گاوکشی سوشیانت در رستاخیز، تندیسهای ایزد مهر در امپراتوری روم و استوره های مربوط به آن بیگمان ریشه در ایران دارند هرچند که به پاره ای رنگ ونگارهای بیگانه درآمده باشند. یادمان باشد که گاو نماد زمین و دشنه میترا نماد تیغ آفتاب است. در این باره به کتابم (آفرینش خدایان) نیز نگاه کنید.بیشتر اوقات پاسخ پرسشهای شما در کتاب پیامبرآریایی هست. آن را چندبار بخوانید. برای نمونه مسیح لقبی بود که کیومرس و موسا نیز داشتند. من نشانه های بسیار مهمی از میتراییسم را در موسویت یافته ام. با دیدگاه استاد بهروز نیز مخالفم که دین و شخص تاریخی(؟) مهر که هیچ سند روشنی از او نداریم از زمان اشکانیان هویدا شده است. احتمال میدهم که آن پیامبر همانا ارشک بزرگ (اسکندر ایرانی) بوده است که درباره اش اسناد تاریخی داریم. وی که شاهزاده ای از تبار اردشیر هخامنشی بود دوباره میتراییسم را در برابر مزداییسم برپا کرد.باز یادآورمیشوم که درگاتها از میترا نام برده شده است.(۴۶:۵)+(۵۳:۷). آیا مهریشت اوستا بوی مهر را نمیدهد؟ آن را باریک بینانه بررسی کنید.* کیش برهمن نیز نه آیین هندویی بلکه ایرانی بوده به ویژه که در خوزستان باستان با اصطلاح «ریشا» روبرو میشویم(= ریشی در وداها). همچنین استاد نوبخت، ابرام (ابراهیم) پیامبر ایرانی را همریشه با برهما میدانند. نخستین و کهنترین سرودهای ودایی در فلات ایران سروده شده اند. (مقدمه جلالی نایینی در گزیده های ریگ ودا). ای کاش حضوری و از نزدیک به اینگونه جستارها میپرداختیم و بحث را بازتر میکردیم./ برای همه ی شما آرزوی شادکامی دارم  

بهرام ساسانی

با درود به جناب عطایی. من کتاب شما را خیلی خوب خوانده ام. استدلالهای شما در زمینه زمان زرتشت که آنرا ۶۰۰۰ سال پیش از هخامنشیان دانستید هرگز من را قانع نکرده است. مگر اینکه چیزی علاوه بر آنچه در کتاب نوشته اید را بدانم. به هر روی همه پژوهشگران هم نظرند که یسنا از زرتشت نیست. حال اینکه چقدر به او نزدیک است کسی نمیتواند سخن دقیقی بگوید. اصلا بگوییم یسنا مربوط است به فرزندان زرتشت!! باز هم چیزی تغییر نمیکند. اندیشه زرتشت در گاتهاست و بس. و یسنا میتواند اندیشه ایرانیان در آن دوران را بنماید. و البته که آن بخش از یسنا که همراستا و هم معنی با گاتهاست نیز میتواند نظر زرتشت باشد (اشم وهو، یتا اهو، ینگه هاتام در هات ۲۷ یا و ائو پنتاویو اشهه در هات ۷۲ یا ...). اگر اشتباه میکنم پوزش چون فی البداهه مینویسم.

نبود میترائیسم در ایران هم معنی با نبود میترا و بزرگ نبودن میترا و ستوده نبودن میترا و نیایش نکردن میترا و قربانی نکردن به پا و نام میترا نیست که شما به یسنا و مهریشت و حتا گاتها (که میترا در آنجا معنای لغوی دارد و اسم خاص نیست) ارجاع میدهید.
میترا خدایی است بزرگ و ستوده و سردسته خدایان آریایی به همراه وارونا و شاید ورهرام و آناهیتا که به هر شکل از زمان زرتشت اهورا مزدا در میان هواداران زرتشت برتر شناخته میشود. و در طول تاریخ مدام این خدایان بالا و پایین میروند. ولی میترائیسم را اگر آنچه در رم در چند سده نخست پس از میلاد میبینیم بدانیم، در ایران پیش یا پس از زرتشت وجود ندارد و یا اگر دارد ما مدرکی نداریم. مگر اینکه به علم غیب بدان برسیم. اگر نظر استاد بهروز در زمینه وجود داشتن شخصیتی به نام مهر و در نتیجه کیش مهری در دوران اشکانی را کنار بگذاریم آنگاه باید بگوییم که چیزی به نام کیش مهری نه تنها در زمان زرتشت و پیش از آن بلکه در زمان اشکانی نیز وجود نداشته است. و اشارات به مهرورزی و مهرپرستی در ادبیات ایران پس از اسلام اشاراتی عرفانی است که ارتباطی به یک کیش و دین باستانی ندارد. ما کمترین مختصاتی از میترائیسم در شاهان اشکانی نمیبینیم. بسیاری از آنان زرتشتی بودند و بیشترشان دین بدان معنا نداشته و باورهای آریایی کهن را به همراه تاثیرات یونانیها با خود داشتند.به هنگام بهره گیری از واژگان باید حواسمان باشد که واژگان معنایی با خود حمل میکنند. اگر میگوییم میترائیسم یا کیش میترایی باید بدانیم که نخست ذهن را به سوی کیش رمی ها پیش از مسیحیت میکشاند. آنگاه اگر میگوییم میترائیسم در ایران بوده باید مدرک و سند ارائه دهیم که کی و کجا و کدام ایرانی در طول تاریخ کیشی همانند کیش رمی ها پیش از مسیحیت داشته؟ همچنانکه اگر کسی بگوید کیش زرتشتی در آلاسکا، ما خواهیم گفت کی و کجا؟ و راضی نمیشویم که او چند بومی آلاسکا را نشان دهد که به دور آتشی نشسته و نیایش میکنند از قضا نام برخی خدایانشان شباهتی به ایزدان زرتشتی دارد. ما میتوانیم ستایش و نیایش به درگاه میترا در طول تاریخ ایران را با دقت بررسی کنیم. ولی میترائیسم نمیشود. همچنانکه سیک ها را کسی مسلمان نمیداند (حتما میدانید که سیکها بن مایه اندیشه شان از اسلام است و حتا خدایشان الله ولی اسلام برابر سیکیسم نیست). در نزدیکی اندیشه هندی و ودایی با ایرانی کسی شکی ندارد. هندیان و ایرانیان تا چند هزار سال پیش هنوز جدا نشده بودند. ولی تاریخ تشکیل برهمایی و بودایی پس از جدایی است. پاینده و پیروز باشید.  

امید عطایی فرد

با درود دوباره/ازآنجاکه تعیین زمان زرتشت از اهمیت بسیار بسیار زیادی برخوردار است از همه ی دوستان خواهان یاری هستم تا به بررسی این جستار بپردازیم/ و اما درباره زمان ۸۵۰۰ ساله ی زرتشت باید بگویم که (۱)دستکم ده مورخ کهن به این تاریخ اشاره کرده اند آن هم به دو صورت: ۶۰۰۰ سال پیش از افلاتون و ۵۰۰۰ سال پیش از جنگ ترویا.(۲) درگاتها به ۳ طبقه اجتماعی اشاره شده و میدانیم که طبقه چهارم زودتر از هفتهزار سال پیش پدید نیامده اند. (۳) از نظر زبانشناسی وداها را بعد از گاتها (و نه کل اوستا) میدانند و کهنترین سرودهای ودایی را نیز به ۷۰۰۰ سال قبل رسانده اند. (۴) چند دانشمند اخترشناس نیز با محاسبات نجومی به تاریخهای ۸۰۰۰ تا ۹۰۰۰ ساله رسیده اند. (۵) یافته های ده هزارساله مانند جیرفت و غیره میتواند از تردیدهای ما بکاهد./ پیروز باشید 

بهرام ساسانی

با درود دگر بار. درباره زمان زرتشت تا آنجا که من میدانم ۶۰۰۰ سال پیش از حمله خشایارشا نیز گفته شده است. ولی نخست اینکه همه اینها از روی دست هم نگاشته اند و نمیتوان تعداد زیاد آنها را دلیل دانست. دوم اینکه اعتبار دادن به این گفتار یونانیان نه تنها اعتبار دادن به ایران و زرتشت نیست بلکه اعتبار بیجا دادن به تمدن یونان است. بدین معنی که یونانیان از ۶۰۰۰ سال پیش از خشایارشا سالشمار داشته اند که این گفته اصلا پذیرفته نیست و گمان نمیکنم ناسیونالیست ترین یونانی نیز بپذیرد که کشورش از ۶۰۰۰ سال پیش از حمله خشایارشا سالشماری دقیق داشته باشد. چرا که بدون سالشمار دقیق نمیتوانیم بگوییم که چه کسی چقدر پیش از ما میزیسته. مثلا اگر ما سالشماری نداشتیم،‌ آیا میتوانستیم امروز بگوییم که چنگیز خان کی وارد ایران شد؟ خود اصل موضوع سینه به سینه حفظ میشد ولی زمانش خیر. پس دیدی استوره ای یافته و میگفتیم چنگیز خان ۱۰۰ سال یا ۱۰۰۰ سال یا ۳۰۰۰ سال یا ۶۰۰۰ سال پیش بوده.چطور این عدد اینقدر رند و دقیق درآمده؟‌ آیا واقعا زرتشت نه ۶۰۰۱ و نه ۵۹۹۹ سال بلکه ۶۰۰۰ سال پیش از حمله خشایارشا یا افلاتون بوده؟‌ براستی ما چنین اعتباری به گاهشماری یونان میدهیم؟ من که نمیدهم.
به گمان من یونانیها حتا ۶۰ سال پیش از خشایارشا هم هیچی نداشتند چه برسد به ۶۰۰۰ سال پیش از او.
جنگ تروا هم افسانه است. هرگز کسی نمیتواند زمان دقیق خود جنگ تروا را بگوید که حالا یونانیها بگویند ۵۰۰۰ سال پیش از جنگ تروا. درست مانند اینکه ما که امروز نمیدانیم زرتشت کی بود و سر آن اختلاف نظر داریم تازه بگوییم هزار سال پیش از زرتشت!!!
اگر میشود بیشتر توضیح دهید که طبقه چهارم هفت هزار سال پیش چگونه ایجاد شده. ضمن اینکه آیا ما چطور میتوانیم این اعداد و ارقام را بر همه اقوام در نظر بگیریم؟؟ مثلا اگر میگوییم تمدن در ۵۰۰۰ سال پیش بوده این جمله غلط است. بسیاری اقوام زودتر از ۵۰۰۰ سال پیش تمدن ساخته و بسیاری تا همین چندی پیش آگاهی از تمدن و شهریگری نداشتند. یا عصر حجر برای هر قومی در یک زمان پایان یافته و جای خود را به عصر فلز داده. چطور میتوانیم حدس بزنیم که مردم همدوره زرتشت کی تمدن را ایجاد کردند؟
مگر اینکه جایگاه و مکان زرتشت را مطمئن باشیم که شما به تمدن جیرفت اشاره کردید که هنوز آگاهی هایی از آن بدست نیامده و به فرض هم که زمان تمدن جیرفت به گفته شما ۱۰ هزار ساله (؟) باشد زرتشت چه پیوندی به جیرفت دارد؟ چرا زرتشت حتما باید از تمدن جیرفت آگاهی داشته باشد که بگوییم چون گاتها به عقیده شما عصر حجری است (؟) پس ۸۵۰۰ ساله است.
اگر میشود آدرسی دهید که چه کسی وداها را به ۷۰۰۰ سال پیش برده است؟ و آدرس دهید که چه کسانی و چطور از نظر اخترشناسی زرتشت را در ۸ تا ۹ هزار سال پیش دانسته اند.

امید عطایی فرد

با درود/ نخست به منابع خود اشاره میکنم هرچندکه در جای جای کتاب پیامبرآریایی ذکر شده است: تاریخ ۷۰۰۰ ساله نخستین وداها (مقدمه دکترجلالی نایینی بر ریگ ودا)، زمان ۸۵۰۰ ساله زرتشت (زمان زرتشت اثر پرفسور کاتراک+ تاریخ هشتهزارسال شعر ایرانی اثر دکتر همایونفرخ و...) / بهرام گرامی اشتباه بزرگ شما در این است که گمان میکنید روایات یونانیان درباره زمان کهن زرتشت نشانه دیرینگی تمدن خود آنها نیز هست در حالی که منظور من چنین نیست و یونانیان از برکت هخامنشیان از وحشیگری درآمدند. اشاره آنها به زمان زرتشت برگرفته از روایات ایرانیست. ۶۰۰۰ سال پیش از افلاتون تخمینی است زیرا سخن درباره هزاره هاست و نه سده ها. محاسبات پژوهشگران چنین است: ۸۶۰۰ ق . م (بهرام گور انکلسریا) ، ۶۳۱۲ ق .م (بهرام پاتاوالا) ، ۶۵۰۰ ق . م (اردشیر خبردار)، ۷۱۲۹ ق . م (سپنسر)، ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ ق. م (مری رستگاست) و... من در سراسر کتابم آدرسها را داده ام. بر اساس محاسبات نجومی تاریخ وداهای اولیه ۵۰۰۰ سال ق . م (ژاکوبی) و ۶۰۰۰ ق .م (تیلاک) دانسته شده اند. بلوم فیلد نیز احتمال میداد که وداها از ۴۵۰۰ ق . م کهنتر باشد. باهایکوکا نگارش تیریشت را پس از زرتشت و حدود ۵۳۰۰ ق.م برآورد کرده است.// درباره تاریخ تمدن در ایران: یافته های باستانشناسی در سراسر این فلات تمدنهایی بالای پنجهزار سال به دست آورده اند و ثابت شده که این تمدنها باهم در ارتباط بوده اند. طبق متون پهلوی زادگاه زرتشت در شهر ری بوده و میتوانید با مطالعه تحقیقات باستانشناسی از قدمت ۸۰۰۰ساله این شهر آگاه شوید. (مجله باستان شناسی و تاریخ، ش ۲۱،مقاله اسفندیاری)منظور من این است که اگرچه زمانی تردید در تاریخ ۶۰۰ ق. م (تاریخ سنتی) غیرممکن بود اما امروزه ما به آسانی زمان زرتشت را عقبتر برده ایم.چرا؟ چون یافته های تازه باستانشناسی ذهنیت ما را روشنتر کرده و همانگونه که شما گفته ای تمدن ها دیر و زود دارند و تمدنهای ایرانی زودتر از دیگر نقاط دنیا بالیده اند.مری رستگاست میگوید تاریخ تمدن زودتر از آنچه که قبلن گفته میشده آغاز شده و بنابراین ۸۰۰۰ سال پیش دیگر عصر حجر نبوده. (کتاب: دیدی نو از دینی کهن را بخوانید)// ازکتاب دیگری به نام: تاریخ هفتهزار ساله فلزکاری نیز به آغاز پیدایش طبقه چهارم پی میبریم.// یافته های <شلیمان> حکایت از تمدن ترویا دارد. هرودوت نیز مینویسد که مورخان ایرانی از نبرد ترویا سخن رانده بودند زیرا یک سوی این جنگ، یکی از قومهای ایرانی بود. یونانیان نبرد ترویا را حدود هزار سال قبل از هخامنشیان میدانستند. // به هر روی، من کوشیده ام با پرهیز از نگرش یک بعدی و با توجه به زبانشناسی (تقدم گاتها بر وداها)، باستانشناسی (تمدنهای ۸۰۰۰ ساله در ایران)، استوره شناسی (همزمانی زرتشت با ضحاک و فریدون به روایت دینکرد: شکستن بتهای ضحاک + پناهندگی دو تن از دشمنان فریدون به نزد فرشوشتر پدرزن زرتشت)، محاسبات نجومی و خود گاتها به اثبات تاریخ هشتهزارساله زرتشت بپردازم. میدانم کاریست دشوار که باید پیاپی در جستجوی مدارک و اسناد بیشتری بود.// اما از همه ی اینها گذشته ، به راستی تاریخ کنونی برپایه کدامین روایات و مدارک به کار میرود؟!!//  

بهرام ساسانی

با درود به شما. اشارات بسیار مناسبی داشتید که به گمانم کاملتر و بهتر از کتاب پیامبر آریایی تان بود. ولی همچنان چند نکته مد نظر است. بهره گیری شما از کهنگی یافته های باستان شناسی درون فلات ایران در زمینه زمان زرتشت بر پایه یکی دیگر از فرضیات شما مبنی بر اینکه زرتشت و کلا آریایی ها در درون فلات ایران میزیستند میباشد. درحالیکه من این فرضیه را قبول ندارم. نیک میدانید که نمیتوان فرضیه ای را بر فرضیه ای دیگر سوار کرد. هرکس که اصالت آریاییها در درون ایران و همچنین زرتشت در ری را بپذیرد آنگاه میتواند با شما در این موارد بحث کند. ولی من چون این فرضیات را نمیپذیرم. بنابراین نمیتوانم فرضیاتی که شما بر اینها استوار ساخته اید را نیز بپذیرم.
همچنین است اشاره های مکرر شما به تواریخ یونانی و همچنین کتابهای معاصری که با پذیرش این تاریخهای یونانی نظریات خود را استوار کرده اند. ولی تکرار و تاکید بر اینها سودی ندارد. چراکه من گفتم خردی که خود زرتشت به ما می آموزد میگوید یونانیها از ۶۰ سال قبلشان خبر نداشتند چه برسد به ۶۰۰۰ سال بعد.
این سخن شما بسیار بدیع و جالب بود که یونانیها این را از منابع ایرانی نوشته اند. اگر ممکن است بگویید که آیا جایی اشاره شده است که این را از ایرانیها گرفته اند و یا حدس است؟ ضمن اینکه پرسش دیگری دارم و آن اینکه چرا ایرانیانی که به ارستو (همدوره اسکندر) میگویند که زرتشت ۶۰۰۰سال پیش از آن تاریخ بوده، آنوقت در کتابهای پهلوی خودشان مینویسند ۳۰۰ سال پیش از اسکندر؟ (چه اسکندر ایرانی یا ارشک به قول شما و چه اسکندر مقدونی). این که نمیشود همزمان بگوییم ایرانیها به یونانیها مدام میگفتند که زرتشت ما ۶۰۰۰ سال پیش بوده و آنگاه خودشان وقتی دست به قلم میشدند مینوشتند ۳۰۰ سال پیش!!!
اما قوی ترین بخش استدلال شما همان ماجرای وداهاست. اگر ثابت شود که وداها براستی اینقدر کهن است، آنگاه دیگر کسی نمیتواند گاتها را جدیدتر بداند. ولی من هیچکدام از این نظریاتی که دانشمندان مورد اشاره شما درباره وداها داده اند را ندیده بودم و بنابراین باید بیشتر درباره نظرات دانشمندان درباره زمان وداها پژوهش کنم.
آیا آریاییها از ۸۵۰۰ سال پیش خط داشتند؟!! و یا این وداها و گاتها را چندین هزاره به شکل سینه به سینه و شفاهی آنهم بدون کسر یک واو حفظ کردند!! و یا باید بگوییم که گاتها و وداها تحریف شده و به شدت تغییر یافته هستند!!!؟

به هر روی گمانم این ماجرا که وداها مربوط به هزاره دوم پ.م نیستند بلکه مربوط به هزاره ۵ و ۶ پ.م هستند نیز یک تئوری و فرضیه است که برای پذیرش خیلی جوان هستند. و شما نظریه گاتها را بر این فرضیه گذاشته اید که در خودش جای تردید است.
نکته آخرتان درباره همزمانی زرتشت با فریدون نیز باز بسیار بدیع و شگفت بود که باز هم فرضیه ای است نو و جوان. بنابراین در همه موارد فرضیه زرتشت ۸۵۰۰ ساله بر فرضیه هایی دیگر استوار شده که خود آنها هنوز اثبات نشده و شما نخست باید آنها را اثبات کنید.
دیگر سخن شما در اشاره به تاریخ ۳۷۴۵ سال است که روانشاد ذبیح بهروز بدست آورده و جالب است که شما بیشتر نظریات خود را مدیون ایشان هستید ولی مهمترین کار ایشان یعنی زمان زرتشت را رد میکنید. درحالیکه برعکس است. یعنی این کار ایشان علمی تر از کارهای دیگرشان است.
البته که تاریخ ۳۷۴۵ ساله زرتشت نمیتواند بی برو برگرد به عنوان یک حقیقت تاریخی مطرح شود. و اینجانب از همین رو همواره تاکید میکنم که تاریخ ما فقط میتواند ۲۵۶۶ ساله باشد و دیگر تاریخها همه پژوهشی است و نه تاریخی. ولی این تاریخ یک تاریخ سمبلیک است. مثلا تاریخ یهودیان آیا درست است؟ منتها ویژگی مثبت تاریخ ۳۷۴۵ ساله در این است که با همه چیز جور در می آید و به نوعی طرف وسط را گرفته است. یعنی با توجه به اینکه وداها را مربوط به نیمه هزاره دوم میدانند گاتها از آن کهنتر میشود. یا این دقیقا زمانی است که هندیان از ایرانیان جدا شده اند. پیش از چیرگی کامل آریاییها بر فلات ایران است. و با توجه به اینکه مکان زرتشت را در خوارزم میدانند این با آن هم جور در می آید. زبان اوستایی میتواند زبان هزاره دوم پ.م آریاییها باشد. ولی اینکه زبان هزاره ششم پ.م باشد خیلی فاصله می افتد با دیگر زبانهای آریایی پسین. یا نزدیکی زبان اوستایی و سانسکریت کهن نشان از نزدیکی سرایندها دارد نه اینکه یکی را از آذربایجان و دیگری را در هند بدانیم!!! بنابراین زرتشت در هزاره دوم پ.م است و تاریخ ذبیح بهروز بهترین نشان سمبلیک آن.پیشتر فرمودید که زرتشت به سه طبقه اشاره دارد. حال میگویید که در زمان زرتشت عصر حجر نبوده بلکه مدنیت و شهریگری وجود دارد. نمیدانم چطور این مشکل بر طرف میشود؟ ضمن اینکه اگر بزرگترین انتقاد شما به تاریخ زرتشتی ۳۷۴۵ ساله بر این است که هیچ سند تاریخی بر آن نداریم، این یعنی شما سندهای تاریخی را برتر از پژوهش میدانید و در این صورت همچنانکه خود هم گفتید تاریخ سنتی میگوید زرتشت در ۶۰۰ پ.م بوده است. و این تاریخ بسیار قویتر از ۶۰۰۰ سال پیش از افلاتون است!! حال اگر بگوییم این تاریخ مربوط به زرتشت هخامنشی است این هم باز یک فرضیه و تئوری است که راهی دراز برای اثبات شدن دارد. به همین دلیل است که ایرانشناسان یا سخن تاریخ را پذیرفته اند و یا پژوهش را. تاریخ میگوید ۶۰۰ پ.م و پژوهش میگوید هزاره دوم و اگر من بخواهم فهرستی از کسانی که زرتشت را از ۶۰۰ پ.م تا ۲۰۰۰ پ.م دانسته اند را نام ببرم فهرستی بلند بالا میشود که در میانشان نامهایی سرشناس تر از نامهای فهرست شما دیده میشود. هیچ ایرادی نمیبینم که پژوهشگران مستقل از هم در زمینه تاریخ زرتشت و تاریخ اوستا کار کنند. ولی به گمانم شما و دیگران بیشتر بر روی اثبات تاریخ گفته یونانیها کار میکنید. یعنی عدد مورد نظر را همان ۶۰۰۰ سال پیش از افلاتون یا خشایارشا میگیرید و سپس میخواهید با پژوهش زبانشناسی یا کرونولوژی و ستاره شناسی و باستانشناسی آنرا توجیه کنید. درحالیکه خود شما در باقی موارد تاریخ یونانیها را آمیخته با افسانه و غلو آمیز و تخیلی میخوانید. یعنی آنجا که به سود ایران گفته اند بی برو برگرد درست است ولی آنجا که ایران محکوم شده است سد درسد نادرست و تخیلی و افسانه ای و دروغ و ... است!!‌
با سپاس از این بحث بسیار عالی
 

امید عطایی فرد

با درود به بهرام گرامی/ مورخان کهن مانند سویداس به دو زرتشت اشاره داشته اند و تنی چند از محقان معاصر نیز تعدد زرتشتها را پذیرفته اند. (بنگرید به: زرتشت و جهان غرب + تاریخ مطالعات دینهای ایرانی)بر این باورم که در ۶۰۰ ق.م زرتشتی ظهور کرده که او را به نام زرتشت منجم میشناسند./همزمانی زرتشت با فریدون نظریه نیست و همانگونه که آورده ام در کتاب دینکرد ذکر شده است. در متون اوستایی و پهلوی فهرستهایی به چشم میخورد که زرتشت حداکثر پس از کرشاسپ و بنابراین بسیار پیش از گشتاسپ جای دارد./ میپذیرم که واژه ی تمدن را دقیق به کار نبرده ام اما میخواستم قدمت شهرکهای روستایی را نشان دهم و اینکه زمان کهن زرتشت دیگر نباید عجیب به نظر برسد.بهرام جان استاد بهروز خودشان به پیشینه ده هزار ساله <مرو> یا <انو> اشاره کرده اند ولی نمیتوانیم انکار کنیم که محاسبات ایشان درباره تاریخ ۳۷۴۵ ساله بر مبنای هیچ روایت تاریخی و سند باستانشناسی نیست. پیشنهاد میکنم شما به بررسی تمدنها و سلسله های همزمان با تاریخ پیشنهادی استاد بهروز بپردازید تا شاید سرنخی به دست آوریم. من هیچ تعصبی ندارم و از همه ی محققان چه بزرگتر و چه کوچکتر همیشه می آموزم.حتا اگر دیدگاهم نادرست باشد آیا روش کار و پژوهش من که میکوشم از هر حوزه و زاویه ای به موضوع نگاه کنم، درخور ارزش نیست؟ آیا برای شما هیچیک از تحقیقات دیگران و هیچ مدرکی اهمیت ندارد؟/ تردیدی نیست که یونانیان منابع خود را از ایرانیان داشته اند. پاره ای از آنها به ایران سفر کرده بودند و میدانیم که در آکادمی افلاتون فیلسوفان و اندیشمندان برجسته ایرانی حضور داشته و مرتبط بوده اند. (پانوسی: تاثیر جهانبینی ایرانی بر افلاتون)/ فرض کنیم آریاها از جایی دیگر (که هنوز آشکار نیست کجا؟!!) به ایران مهاجرت کرده اند. آیا نمیتوان این مهاجرت را حدود ده هزار سال پیش دانست؟ تا کی به تحقیقات کهنه استناد کنیم؟ آیا کتابهایی را که نام برده ام همه را خوانده اید؟ آیا میدانید محمد مقدم شاگرد استاد بهروز میگوید: آریاها از ایران مهاجرت کرده اند نه به ایران./ اگر خاستگاه آریاها را در آسیای میانه هم بدانیم خواه ناخواه بخشی از فلات ایران به شمار میرود. نشانه هایی چون چلیپای شکسته و سبکهای کوزه گری و نیز سخن پرفسور پوپ که از تاریخ هنر یکپارچه ی هفتهزارساله در ایران سخن میگوید ما را باید به اندیشه وادارد.در روایات کهن آمده که زرتشت الفبای خاصی اختراع کرده است. اگر زمان ۸۵۰۰ ساله را بپذیریم این خط هیروگلیف میتواند باشد وگرنه همان خط دین دبیره اصل است. در اوستا از زرتشت به عنوان نخستین کشاورز یاد شده. آیا به این معنی نیست که زرتشت در آغاز عصر کشاورزی میزیسته؟ برعکس آنچه شما پنداشته اید من به مدارک ایرانی تکیه داشته ام و در کتار آنها از روایات یونانی هم یادکرده ام./ یکی از کلیدهای مهم ،تعیین محل ایران ویج (خاستگاه آریاها و یا تمدن اوستایی)است. من در ابتدا آن را در خوارزم میدانستم اما همانگونه که در کتاب <ایران بزرگ> آورده ام و در این پیامگاه (کامنت) توانایی بازگویی را ندارم تردیدی برایم نمانده که ایران ویج همان منطقه اران و ایرون (به قول استی های قفقاز) و دائیتی کم عمق همان ارس میباشد./ برای چندمین بار به نقل از محققان باید بگویم که سنسکریت زاده ی هند نیست و خواهرکوچک زبان اوستایی به شمار میرود. حتا گاهی آن را به عنوان گویشی منشعب از زبان گاتها (اوستایی) به شمار آورده اند. (جلالی نایینی) بر این باورم پیش از چنین بحثهایی نخست باید نکاتی اساسی روشن شود:

۱. خاستگاه آریاها

۲. مکان ایرانویج

۳. زمان بندی پیدایش طبقات به ویژه طبقه چهارم

۴. تاریخ اختراع خط


بهرام ساسانی

جناب عطایی با درود به شما. پژوهشهای شما حتا آندسته که من ۱۸۰ درجه مخالف آن می اندیشم بسیار ارزنده و اندیشه برانگیز است. چراکه جهت و سوی آن همواره نیک است و از این جهت باید از شما درس گرفت.

در این کامنتها شما آدرس ها و کتابها و سرنخ های بسیار سودمندی معرفی کردید که میتواند راهگشای من و دیگر جوانان علاقه مند باشد و از این جهت از شما سپاسگذارم.

پرسش من اینجاست که به فرض که بپذیریم یونانیان آن تاریخ را از ایران آورده اند، آیا ایرانیان اگر بگویند ۶۰۰۰ سال پیش آیا منطقی و خردپذیر است. شما خودتان پذیرفتید که این تاریخ تقریبی است و نه اینکه از یک سالنامه دقیق بیاید. خب تقریبی یعنی چه؟ یعنی شاید ۶۱۰۰ سال و شاید ۵۹۰۰ سال؟ و یا تقریبش اینگونه است که یعنی خیلی پیش؟ بیایید خردمان را داور کنیم. بیایید با اندیشه خود همپرسگی کنیم. ایرانیان و یونانیان همدوره ارستو و افلاتون میگویند زرتشت ۶۰۰۰ سال پیش بوده. آیا این عدد نشانگر این نیست که خیلی پیش بوده؟ و آیا منطقی نیست که به این عدد هیچ اتکایی نکنیم و فقط از آن بهره بگیریم برای نادرست دانستن نظر دیگر که میگوید زرتشت ۳۰۰ سال پیش بوده؟
 من هم میپذیرم که سانسکریت زاده هند به این معنای امروزی نیست. و من هم میپذیرم که سانسکریت خواهر زبان اوستایی است. منتها اینها هر دو مربوط به آریاییهای نخستین در ایرانویچ است (حال ایرانویچ هرجا باشد). ولی این ایرانویچ باید جایی میان هند و ایران باشد و نه میان ایران و اروپا. باز هم میگویم نظریه شما درباره زمان و مکان زرتشت متکی بر نظریه وجود آریاییها در فلات ایران و اینکه گفتید خاستگاه آریاییها قفقاز است (قفقاز هم بخشی از فلات ایران نیست) میباشد. ضمنا امروزه فلات ایران را میان دو دریای کاسپین و پارس و میانه دو فلات پامیر و آناتولی میدانند.

راستی میدانم که شما ابراهیم پیامبر را ابراهیم زرتشت و یکی از زرتشتها میدانید. خب! مگر ابراهیم را در حدود ۳۹۰۰ سال پیش نمیدانند؟ پس باز هم به تاریخ استاد ذبیح بهروز نزدیک میشود. البته من با توجه به اینکه خاستگاه زرتشت را خوارزم میدانم آنرا با ابراهیم یکی نمیدانم و اصلا ابراهیم را افسانه ساختگی میدانم. ولی شما که ابراهیم را قبول دارید و زرتشت را هم در آذربایجان که نزدیک میانرودان است میدانید پس باید تاریخ ذبیح بهروز را هم قبول کنید.
 

امید عطایی فرد

 بهرام گرامی/ چرا میگویی قفقاز بخشی از فلات ایران نیست؟ من تاکنون در هیچ کتابی به چنین چیزی برخورد نکرده ام و سخن شما دستاویزی عالی برای پان ترکها میباشد. سرزمین ماد مرکز مغان و دربردارنده ی کهنترین آیینهاست. از تاریخ آن بی توجه رد نشوید زیرا اسرار زیادی دارد. چرا باید ایرانویج نزدیک هند باشد؟ آیا در ترکیه امروزی پیمان نامه ی دو قوم آریایی میتانی و هیتی به دست نیامده که از ایزدانی چون میترا و ورونا سخن رانده اند؟ آیا مسخره نیست که نویسندگانی چون هوسینگ میگویند دلیلش عبور هندیها!! از آن مناطق بوده؟ آیا شما منابع ایرانی را افسانه میدانید یا استوره (به قول فردوسی: داستان)؟ یک بار دیگر کتاب ایران بزرگ را بدون پیشداوری بخوانید و ببینید از کدامین کانونهای اولیه یاد شده است. من به ابراهیم لقب زرتشت نداده ام و این را مورخان مسلمان گفته اند. حتا قبل از اسلام نیز سندی از یک اسقف داریم که میگفت فرقه ای از مغان، ابراهیم را نیای خود میدانستند. به چه دلیل باید وجود او را انکار کنیم؟؟ شما دارید به حل معما نزدیک میشوید: تاریخ استاد بهروز درباره ابراهیم زرتشت است نه سپیتمان. همایونفرخ که در دامان بهروز بزرگ شده از تاریخ ۸۵۰۰ ساله دفاع کرده است. اگر شما دربست تمام سخنان استاد بهروز را قبول دارید پس درباره آلکساندر / اسکندر چرا با من همسو نیستید؟ زیرا همه چیز را همگان دانند و ما باید بهترین و درست ترین دیدها را دریابیم. ذبیح بهروز در خط و الفبا بی همتاست و من تنها درباره تاریخ زرتشت با او همسو نیستم. به من بگویید شهرنشینی از چه زمانی در ناحیه ماد (حدود ری تا ارومیه) آغاز شده؟ در گاتها سخنی از شهر نیست بلکه از دخیو (دهیو/ ده/ روستا) یاد گردیده است. اگر دینکرد را قبول دارید بگویید زمان فریدون (همزمان با فرشوشتر)کی بوده؟ اگر دشمنان یونانی ما حرفی به سود ما (تاریخ ۸۵۰۰ ساله) گفته اند باید رد کنیم و سخنان دشمنانه ی آنها را بپذیریم؟ یک بار دیگر پیامکهایتان را ببینید و تناقضها و پارادکسهایش را دریابید... بهرام جان/ پژوهش ناچارست برپایه حوزه هایی باشد که یادکرده ام. (تاریخ، زبان شناسی، باستان شناسی و...) تاریخ مورد نظر من در هر حال مستند است یعنی ذکری از آن به میان امده اما تاریخ هزاره دوم ق.م فقط فرضیه ای بدون هیچ روایت تاریخی میباشد. چگونه از دید شما سالشمار ۵۰۰ ق. م تاریخ است اما ۶۰۰۰ ق.م نه؟؟ مگر هردو را مورخان گوناگون ذکر نکرده اند؟ چرا باید به منابع خود بی اعتماد باشیم و راحت بگوییم که زرتشت در ری به دنیا نیامده! هیچ سندی درباره زایش زرتشت در خوارزم نداریم. هیچ سندی. تاریخ استاد بهروز در برابر تاریخ سنتی به شدت شکننده است. چه کسی در این تاریخ (سنتی)ظهور کرده؟ چرا مانویها و چرا پاره ای از اشعار به همزمانی زرتشت و دارا اشاره دارند؟ (بنگرید به : مزدیسنا و ادب پارسی)/ ابوریحان بیرونی کلیدی در اختیار ما گذاشته که نباید بی توجه رد شویم. نام این زرتشت که به حران آمد وشد داشت: وارتوش بود. او زرتشتی دیگر در زمان هخامنشیان بود. اگر فرضیات من اثبات شوند انقلابی در تاریخ اوستاشناسی پدید می آید و مطمئن باشید تا نوددرسد ابهامات و مسائل حل و رفع میشود. حدود ۸۵۰۰ سال پیش سپیتمان با مخالفت با کیش برهما و در عین حال اصلاحاتی در آیین مزدیسنا کیش زرتشتی را بنیان مینهد. چند هزاره پس از او براهیم (برهمایی دیگر) ظهور میکند که آیینش کمابیش زروانی است. (جالبست که در روایاتی سغدی آیین برهمایی و زروانی یگانه اند). و زرتشت سوم (وارتوش) در دوره هخامنشی شعبه ای از مزدیسنا را ارایه میدهد که بیشتر شبیه مزداپرستی پیش از زرتشت و گویا برپایه تثلیث اهورا-میترا-آناهیتا (همان پدر-پسر-روح القدس عیسویان) میباشد. وجود زرتشت هخامنشی با توجه به انبوهی از اسناد و مدارک غیرقابل انکار است اما او بیگمان سپیتمان نیست. سرگذشت و عقاید این سه زرتشت بعدها درهم آمیخت و موجب این همه تناقض در تاریخ زرتشت شناسی شد. وارتوش آموزگارش ایلیوس مغ بود(کتاب الموالید)  که وی را به شکل الیاس نبی درآوردند. اما تاریخ سپیتمان. شما به درستی گفته اید که باید دقیقن روشن شود. باشد! یک بار دیگر چهار نظریه را ذکر میکنم:

۸۶۰۰ ق . م (بهرام گور انکلسریا)

۷۱۲۹ ق . م (سپنسر)

۶۵۰۰ ق . م (اردشیر خبردار)

۶۳۱۲ ق .م (بهرام پاتاوالا)

من فقط برپایه تنها مدرکی که آگاهی دارم محاسبه ۶۳۱۲ قبل از میلاد را که پاتاوالا بر اساس گاهشمار زادسپرم به دست داده درست تر میدانم. زیرا طبق یک سند مانوی سرآغاز اولین هزاره برابرست با ۱۱۳۱۰ ق .م/ سرآغاز هزاره ششم ۶۳۱۰ ق. م/ سرآغاز هزاره دوازدهم ۳۱۰ قبل از میلاد./ هزاره ششم با زمان زرتشت با اختلاف دو سال برابری دارد و ۳۱۰ ق.م نیز با ظهور دین میترا در پیوند است./ از این گفتگوی دوستانه و مودبانه بسیار خرسند و شادمان شدم و برای همه ی شما جوانان آرزوی پیروزی دارم./ پاینده ایران بزرگ.
 

بهرام ساسانی

با درود به شما. با توجه به اینکه بحث زمان زرتشت را من در کامنتها آغاز کردم بنابراین واپسین دوره نوبت شماست و من قصد داشتم ادامه ندهم. ولی چون پرسش کردید وظیفه دارم پرسش شما را پاسخ دهم. خاستگاه آریاییها که همان ایرانویچ است و نمیدانم چرا آندو را با تفکیک ارائه کردید را فرارود و آسیای میانه میدانند و آنجا همانند قفقاز جدا از فلات ایران اما جزو ایران فرهنگی است. جغرافیا با فرهنگ و سیاست تفاوت دارد. این چیزها سرش نمیشود. اگر اینکه قفقاز هیچ ربطی به ماد ندارد سخن پان ترکی است پس کتاب فوق علمی پروفسور عنایت الله رضا منبعی پان ترکی است!!‌ و ایشان هم حتما پان ترکند!! درحالیکه کتاب آذربایجان و اران ایشان یکی از اسناد مبارزه با پان ترکیسم است. ارس جدا کننده ماد از قفقاز و اران و شیروان و آلان و ... است. در دوران باستان هم آنطرف را آلبانی و اینطرف را ماد آتورپاتن میگفتند.من شاهنامه که فردوسی به نظم کشیده را برابر خداینامه میدانم و آنرا دربر دارنده داستان ها (و نه افسانه) میدانم. ولی در همین شاهنامه هیچ سخنی از چند زرتشت نیست. و کمکی به بحث ما درباره زمان زرتشت نمیکند.
من نظر شما را نپذیرفتم که ابراهیم زرتشت است. گفتم که به نظر من ابراهیمی وجود نداشته. به همان دلیلی که نوحی نبوده و آدمی نبوده و همه اینها برگرفته و مخلوط شده چندین استوره هستند. که بحثی انحرافی است. ولی گفتم شما که تاریخ زرتشت ذبیح بهروز را مدام انکار میکنید و در این نوبت باز هم کردید و مدام اصرار دارید که هیچ سندی ندارد،‌ توجه نمیکنید که با ابراهیم مورد قبول خود شما یکسان است. پس اگر به یک زرتشتی اشاره دارد اینقدر این تاریخ را بی سند نخوانید. شما چطور میتوانید اثبات کنید که گاتها نه از زرتشت شماره ۲ بلکه از زرتشت شماره ۱ است؟ مگر قرار است حتما زرتشت کهنتر چیز بنویسد؟ درحالیکه خرد میگوید که گاتها نمیتواند در هزاره ۶ نوشته شده باشد ولی میتواند در هزاره ۲ نوشته شده باشد و شما برای اثبات هزاره ۶ باید چندین تئوری دیگر را اثبات کنید و راهی دراز دارید. ولی طوری سخن میگویید که انگار باید حتما تئوری شما را پذیرفت. این شما هستید که همه نظریات ذبیح بهروز را پذیرفته و کتابهای خود را در ادامه فرضیات آنها و در تکمیل آنها نگاشته اید و جز همین یک مورد یعنی تاریخ زرتشت و همچنین تقدم میترائیسم بر زرتشت که اختلاف نظری با محمد مقدم از شاگردان بهروز است باقی نظرات شما تقریبا همسان با ایشان است. درحالیکه من وارون شما هستم و جز یکی دو مورد با همه تئوری های آنها سد درسد مخالفم. بر خلاف شما من تنها تخصص ذبیح بهروز را همین زمینه گاهشماری میدانم و بس. و تاریخ زرتشت را بزرگترین کار او.
شهرنشینی یک چیز است. شهریگری و تمدن چیز دیگری. میدانم که شما هر کوزه ای که در هر گوشه این خاک یافت میشود را نشانه تمدن ۱۰ یا ۸ هزار ساله آریاییها میدانید. ولی من تمدن مادها را همان پادشاهی ماد میدانم.
واژه شهر را ما در ترجمان های مشهور از گاتها میبینیم. واژه خشتره که شهریار (در پهلوی شتریا) معنی میدهد همریشه با شهر است که در گاتها هست. پرسش دینکرد را قبول دارید نمیدانم به چه معناست. من بر اساس توصیه اشو زرتشت اگر خدا هم بیاید پایین چیزی بگوید اگر با خرد و منطق نخواند آنرا ارزشمدار نمیدانم. من هم میتوانم بگویم اگر خداینامه ها و شاهنامه را قبول دارید هرگز از چند زرتشت سخن نگفته و زرتشت همدوره گشتاسب کیانی است.
نمیدانم چطور تاریخ ۵۰۰ پیش از میلاد را با ۶۰۰۰ سنجش کردید؟ تاریخ ۵۰۰ پیش از میلاد را ۵۰۰ پیش از میلاد نوشته اند. ولی تاریخ ۶۰۰۰ پیش از میلاد را در ۴۰۰ پیش از میلاد نوشته اند. همچنانکه امروز من تاریخنوشته ای جدید رو کنم درباره زندگی نامه کمبوجیه!!! شما میپذیرید؟
هر تاریخی درباره زمان خودش یا چند سده پیش پذیرفته است و نه ۶ هزاره پیش!!!
من هم تقریبا دارم میپذیرم که زرتشتی در زمان هخامنشی بوده که با سپیتمان تفاوت داشته. و شاید حتا زرتشتی در چندین هزاره پیش. ولی گاتها را نمیتوانم در هزاره ۶ بدانم.
من هم با شما موافقم که اگر فرضیات شما اثبات شوند انقلابی در دانش اوستا شناسی رخ میدهد. پس خواهش میکنم فرضیات خود را به شکل فرضیات امید عطایی فرد ارائه دهید و نه به صورت یک حقیقت واضح و مشخص و اظهر من الشمس. شما از سویی فرضیه میدهید و از سوی دیگر میگویید که همه آنها را دیگران گفته اند و در کتابهای تاریخی به روشنی آمده و مدام انتقاد میکنید که چرا دیگران نمیپذیرند. من موافقم که اینهایی که میگویید مال خودتان است. از دیگران برداشت نکرده اید و ارزشش در این است که نظریه امید عطایی است. اگر واضح است که دیگر بحثی رویش نیست.
 

امید عطایی فرد

 قاره خونیرس که ایرانویج مرکز آن بود به سه بخش ایران و توران و سلمان (سئیریم)شده و من هیچ منبع معتبری را ندیده ام که قفقاز (اران)را بیرون از فلات ایران بداند.// مدتیست دو سند مهم توجه مرا به خود جلب کرده: اولی روایتیست از کتاب هفتم دینکرد که میگوید زرتشت در سال ۵۶۷۰ آفرینش زاده شده. و دومی سندی مانوی است که زایش مانی (۲۱۶ میلادی) را در سال ۱۱۵۲۷ آفرینش میداند. با تفریق این دو تاریخ زایش زرتشت که ۵۸۵۷ سال پیش از مانی میزیسته به سال ۶۰۹۰ قبل از میلاد میرسد./// اربلو اشاره کرده که ایرانیان قدیم زرتشت را چندهزاره پیش از موسا میدانستند. ارستو نیز مغان ایران را کهنتر از مصریان میداند.کلمه شهر در گاتها نیامده و شهریور یعنی شهریاری نیرومند و اهورایی و از این قبیل... بعدهاست که کلمه شهر از واژه شهریاری ساخته میشود. هیچ محققی از طبقه چهارم (بنیاد شهرنشینی) در گاتها سخن نرانده و حتا مری بویس بر اساس خود گاتها میگوید که طبقه سوم هم تازه جوانه زده است.// من نگفته ام که گاتها حتمن در هزاره ششم ق.م نوشته شده و بر این باورم که به احتمال قوی شفاهی بوده بنابراین گاتها از زرتشت شماره ۱ بوده زیرا سوییداس زرتشت ۲ را منجمی در زمان نینوس (نمرود) یادکرده و اولی را همان پیامبر اصلی ایرانیان و ۵۰۰۰ سال پیش از ترویا دانسته است.// به دلیل نابودی و کمیابی اسناد ما ناچاریم به دقت هرچیزی را از جمله  کاسه کوزه ها را بررسی کنیم و سرنخهایی را به دست آوریم. <ژان دهه> ساکنان آریایی دشت گرگان را از هزاره چهارم ق.م میداند. روایات ایرانی هم که مورد قبول بهرام نیست میگویند کیومرس و نخستین شاهان سلسله ها در همین سرزمین بالیده اند و از جای دیگری نیامده اند. کانونهای ایرانیان همیشه البرز مرکزی بوده است. پایتخت فریدون در حوالی آمل بود... این بحث بسیار مهم است//مبدا تاریخ ما نیاز به بررسیهای بسیار زیادی دارد. نقطه اوج آن تاریخ ۲۵۰۰ ساله میباشد هرچند که مورد نکوهش پرفسور!سید! حسن امین قرار گرفته (نشریه حافظ/شماره؟)... این وظیفه ملی ماست که هرچه زودتر سرآغاز تاریخ میهن خود را تعیین کنیم و پیامدهای این تاریخگزاری کهن دستکم از نظر روحی و روانی بسیار برای نسل جدید موثر است. ای کاش متن محاسبات دانشمندانی که دو تاریخ ۶۳۱۲ (پاتاوالا)و ۷۱۲۹ (سپنسر)ق.م را به دست آورده اند داشتیم. ای کاش منابع ترجمه نشده و یا ناشناخته درباره زرتشت را به دست می آوردیم... البته جذابیت تاریخ به همین معماها و کوشش ما برای رازگشایی اش میباشد/بدرود 

بهرام ساسانی

همه مترجمان ایرانی واژه شهر را در گاتها از جمله هات ۳۱ یا ۴۶ دیده و ترجمان کرده اند.
اینکه شهر از شهریاری ساخته شده است خودش یعنی چه؟ یعنی اینها با هم ارتباط دارند. حال بدون وجود شهر،‌ شهریاری چه معنایی میتواند داشته باشد؟ باید شهری باشد تا شهریاری نیز.
چطور میتوان باور کرد که سرودهایی که در عصر حجر مورد قبول شما توسط یک شبان گله دار کوچگر (آنطور که برخی غربیان گفته و شما نیز عملا با عقب بردن زرتشت همین را میگویید) چند هزاره حفظ میشود؟ گاتها از
۸۵۰۰ سال پیش تا ۲۷۰۰ سال پیش چگونه حفظ شده؟
این من نیستم که اسناد ایرانی را قبول ندارم. این شما هستید که هر سندی موافق اندیشه تان است را گزینش میکنید. خواه یک پارسی هند امروز گفته باشد، خواه یک کتاب پهلوی، خواه یک یونانی در عصر باستان. برای نمونه همین ماجرای چند زرتشت. و اینکه زرتشت همدوره فریدون بوده!! خب گویا در خود گاتها زرتشت از کی گشتاسب سخن میگوید. حال اگر من آن سخن دینکرد را نپذیرم یعنی سندهای ایرانی را قبول ندارم؟!!
اینکه پایتخت فریدون آمل بوده یعنی آمل همین آمل امروزی است؟ آیا شهر ممفیس میدانید کجاست؟ در آمریکا. آناپولیس کجاست؟‌ آنهم در آمریکا. پس آمریکاییها باید حواسشان باشد که هنگام درس تاریخ باستان بچه ها به اشتباه این شهرها را همین شهرهای امروزین ندانند. ماجرای البرز و اروند و ری ... هم چنین است.
البته نه اینکه حتما چنین باشد. منظورم این است که یافتن نامی در اوستا یا ... و یکی گرفتنش با نام امروزین همیشه درست نیست.
مری بویس البته خدمات فراوانی کرده است. ولی این تکرار مداوم شما که مری بویس گفته طبقه چهارم فلان و طبقه سوم فلان دردی را دوا نمیکند. چون نتیجه گیری کلی که از این دست سخنان فراوان خاورشناسان غربی (و نه فقط مری بویس) گرفته میشود این است که آریاییها نه تنها در
۳۷۰۰ سال پیش (زمان پیشنهادی برای زرتشت) بلکه در ۶۶۰ پیش از میلاد نیز ملتی دامدار و کوچگر و بدون کمترین بهره ای از تمدن بوده اند!!! مادها مردمانی بودند به شدت بربر و بی تمدن و پارسیان از آنها هم بدتر!!! و تنها کاری که اینها میکردند اینکه از این و آن میگرفتند!!! پس پافشاری شما روی عصر حجر،‌ زرتشت را کهن نمیکند. عصر حجر آریاییها را به ما نزدیک میکند. که این به ضرر است.آغاز پادشاهی کوروش نقطه اوج نیست. بلکه آغاز پادشاهی ملی ایران از دید تاریخ است. تا زمانی که یافته های تاریخی،‌ باستانشناسی و پژوهشی به جهان ثابت کند که ایرانیها (آریاییهای ایران) از ۸ یا ۸۰ هزار سال پیش یکپارچه بودند. ولی آنچه امروز میدانیم این است که پادشاهی آریاییهای ایران با مادها آغاز شد و حتا استاد پورداوود با همه عشقش به استوره ها،‌ مبدا تاریخ ایران را از مادها میخواست!! که نادرست است چون مادها یک پادشاهی قومی داشتند برای قوم ماد و حکومت ایران نوین امروز نمیتواند ادامه حکومت قومی ماد باشد. بلکه کوروش چنین ویژگی دارد. دوم اینکه آغاز تاریخ پادشاهی ماد را از کجا بدانیم؟‌ آغاز پادشاهی دیاکوی نیمه تاریخی؟ هوخشتره؟ یا ... درحالیکه روی پادشاهی کوروش بحثی نیست.
ضمنا اوج تمدن آریاییهای ایران، ساسانیان است و نه کوروش.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦ - بهرام ساسانی
ديدگاه اميد عطايی فرد درباره گاتها

گفتگوی آناهید خزیر با امید عطایی فرد
به مناسبت چاپ سوم کتاب «پیامبر آریایی»
 
گاتها در تیرگیها
 
پرسش : انگیزه شما از نگارش کتاب پیامبرآریایی چه بود؟
پاسخ: برپایه دیدگاهی که همیشه داشته ام میخواستم گامی فراتر از پژوهندگان پیشین بگذارم و اسرار نهفته در تاریخ ایران را بازگشایی کنم. بر این باورم که زرتشت بزرگترین چیستان تاریخ است و نه تنها سخن و بررسی درباره او به پایان نرسیده بلکه تازه در آغاز کاریم. پیشنهاد من به جوانان پژوهشگر این است که به جای رونویسی و تکرار نوشتارهای پیشین، متون اصلی را بخوانند و نیز نوشتارهای ناشناخته را ترجمه کنند. به ویژه نوشته های مورخان یونانی و رومی و نیز آنهایی که هنوز از عربی برگردانده نشده است. ای بسا نسخه های خطی فارسی که اشاراتی مهم درباره زرتشت و اوستا داشته باشند و ما ندانیم. من به عنوان یک پژوهشگر ایرانی برای نخستین بار در تاریخ اوستاشناسی به تطبیقی فراگیر و گسترده میان گاتها و اوستا با وداها و تورات و انجیل و... دست زدم و به رازهایی تکان دهنده پی بردم. پیام من در کتاب پیامبر آریایی این است که فرهنگ و تمدن با ایران و زرتشت آغاز میشود.
پرسش: گاتها چیستند و چه معنایی دارند؟
پاسخ: گات یعنی قطعه و بریده ادبی و آهنگین که به گونه های: گاث و گاه نیز خوانده شده اند. در اوستای کنونی که بازمانده ای اندک از اوستای بنیادین و بزرگ است، گاتها نه یک بخش جداگانه و نمایان بلکه بازیافته ای در دل یسنا میباشد. از میان بخشها و پاره های اوستا، گات ها را بیگمان از آن زرتشت سپیتمان میدانند. یسنا ۷۲ هات (های، آیه) دارد و هر هات از چند بند درست شده است. در رده بندی امروزین، این هات ها از یسنا را سخنان خود زرتشت به شمار آورده و بر پنج پاره به این ترتیب دانسته اند:
۱. یسنا: هاتهای ۲۸تا ۳۴، که اهونودگاه خوانده میشود.
۲. یسنا: هاتهای ۴۳ تا ۴۶، که اش تود گاه خوانده میشود.
۳. یسنا: هاتهای ۴۷ تا ۵۰، که سپنتمدگاه خوانده میشود.
۴. یسنا: هات ۵۱، که وهوخشترگاه خوانده میشود.
۵. یسنا: هات ۵۳، که  وهیشتوایشت گاه خوانده میشود.
نام هر یک از پنج گاه (گات) بالا، از نخستین واژه ی به کار رفته در آن، گرفته شده است؛ بجز گات یکم (اهونودگاه) که واژه آغازین آن در واپسین بند هات ۲۷ آمده است.
پرسش: آیا گاتها کامل و بی گزند به دست ما رسیده است؟
پاسخ: میدانیم که کتاب اوستا بارها نابود و دچار آسیب شده است. گاتهای بنیادین بسیار بیشتر بوده و پاره هایی از آن به دست ما نرسیده است. افزون بر این، من باور دارم که بخشها و بندهای دیگری در یسنا را نیز باید در رده گاتها گماشت؛ مانند:
یسنا: سرآغاز، بندهای ۲ و آخرین جمله بند ۳ و بند۴.
یسنا: هاتهای ۵ و ۸ (بندهای ۳ تا ۷) و شاید هات ۱۳و هات ۲۷ (بندهای ۵ و ۸ تا ۱۰) و هات ۳۵ (بندهای ۳ تا آخر) و هات ۳۶ و هاتهای ۳۸ تا هات ۴۱ (بجز بند آخر) و هات ۵۲ (بندهای ۱ تا ۳) و هات ۵۴ (بند ۱) و هات ۵۶ (بندها ۱ و ۲) و هات ۵۸ (بجز بندهای ۵ و ۸ و ۹).
همچنین بر این باورم که بخشهایی گمشده از گاتها را میتوان در وداها و نیز کهنترین نوشتارهای سنسکریت به دست آورد که البته کار بسیار دشواریست. نمونه هایی را در کتاب «پیامبر آریایی / گفتار ۵۲» نشان داده ام.
پرسش: در ترجمان گاتها چه نارساییهایی به چشم میخورد؟
پاسخ: یکی از نارساییها در ترجمان گاتها افزون بر دستور زبان پیچیده ی آن، ناآگاهی مترجمان ایرانی از ریشه های کلمات و یا به کاربردن یک معنا برای چند واژه ی گوناگون و یا برعکس، به کار بردن چند معنا برای یک لغت است. آنان با بینش و دیدگاهی از پیش تعیین شده، به قول معروف از آنسوی بام افتاده اند. اگر بیشتر غربیها زرتشت را جادوگر و یا گاوچران و یا کشاورزی معرفی کرده اند که نگران فرآورده ها و محصولاتش میباشد، مترجمان ما چنان تصویر مدرنی از او ساخته اند که گویی در پشت میز کار به همکاران! و خویشاوندان! اندرزهایی تکراری و کسل کننده میدهد. ما هیچ ترجمه ی دقیق و روشنی از گاتها نداریم و درباره ی کسی داد سخن داده ایم که شناخت راستینی از سروده هایش به دست نیامده است!!
از سوی دیگر، نامهای ویژه مانند «پل چین وت» و اسم ایزدان باید بدون ترجمان و با همان لقب (مانند: شهریور، بهمن، خرداد و...) آورده شود در هالی که از سوی مترجمان کنونی، این نامها معناگزینی شده و آینه وار نیامده است؛ به ویژه: میثره (۴۶:۵ و ۵۳:۷)، داموئیش اپم (اوپمن) و ونگوهیم اشی(۴۳:۵)، چیستا و دئنا (۴۴:۱۰)، رشن (۴۶:۵) و... همچنین گویا هات ۵۳ بند ۶ درباره پشوتن پسر ویشتاسپ می باشد. به گمان میرسد اشاراتی به یسنا (۵۰:۹ و۵۱:۲۲) و اوستا (به گونه ی وستا / ۴۸:۲و ۴۶:۱۷) و ایزد «رام» یا راما (۴۷:۳) و گاو هذئوش (۲۹:۷) نیز شده باشد. با این یادآوری که زرتشت از زبان استعاری بارها بهره برده است.
پرسش: آیا راهکاری برای شناخت بهتر گاتها داریم؟
پاسخ: با نگرش به دفتر پهلوی «بن دهش» که با واژه ی «زند آگاهی» آغاز می شود، میتوان آن را گزارش و تفسیر گاتها دانست. با بررسی این دفتر و نیز دفترهای همانندش مانند «گزیده های زادسپرم» و سنجش آنها با گاتها درمی یابیم که مترجمان کنونی بسیار به بیراهه رفته اند. برای نمونه هات ۲۸، بند ۳: 
* ی وائو اشا اوفیانی منس چا وهو اَپَئورویم. مزدام چا اهورم یَ اِئی بیو خشَترِم چا اَغژَئون وَمنِم. وَرِدَئیتی آرمَئیتیش آ موئی رَفِزرائی زَوِنگ جستا.
* من به تو ای اشا میپیوندم به یاری وهومن تا فرجام. مزدااهورا برای شما شهریاریست جاویدان. آرمیتی فراخ بین، آید ما را به یاری آنگاه که جویانیم به زبان.
یادداشت:  در بن دهش (بخش یازدهم) درباره ایزد آرمیتی (سپندارمذ) آمده که او بدیها را با خرسندی و بدون گله مندی میپذیرد و همه آفریدگان از او زیند (یعنی به یاری او زندگی میکنند). همچنین وی با صفت «وورو دُئیثرا» به معنی «فراخ بین» یادشده که میتواند همان لغت «وَرِدَئیتی» در این بند گاتها باشد. اینک بسنجید با ترجمه دوستخواه:
** ای مزدا اهوره! تو و «اشه» و «منش نیک» را سرودی نوآیین میگویم تا «شهریاری مینوی» پایدار و «آرمیتی» در من افزون گیرد. هرآنگاه که تو را به یاری خوانم به سوی من آی و مرا بهروزی و رامش بخش.(!!!)
در نمونه ای دیگر در هات ۳۰، بند ۴ نام گیومرت را که به گونه ی «گئم» آمده به «هستی» و «زندگی» ترجمه کرده اند:
* ات چا هیت تا (ایدون هنگامی که) هم (با هم) مئینیو (مینو) جَسَ اِتِم (جستند) پئو اورویم (نخست) دَزدِ (زاده)
گَئِم چا (گیومرت).
زادسپرم مینویسد: در گاتها چنین گفته شده است که: همچنین آن هردو مینو هم رسیدند نزد آن کس که او «نخستین آفریده» است؛ یعنی هردو در تن گیومرت آمدند. آنکه برای زندگی است: اورمزد؛ و آنکه برای نابودی است: گنامینو (اهریمن) که تا او را بکشد. که آن تا پایان جهان هم چنین است یعنی که بر مردم دیگر نیز همانا خواهد رسید. به سبب بدی گناهکاران نابودی اهریمن و گناهکاران را دید. ایدون آن «پرهیزگار برتر اندیشی» اورمزد را که امید همگی است. (ترجمه: راشدمحصل)
یادداشت: هیچیک از مترجمان امروزی گاتها از گیومرت نامی نبرده اند در هالی که در نوشتارهای مزدایی بارها از او یاد شده است. با نگرش به یادکرد زادسپرم بی هیچ گمان میتوان کلمه «گئم» را همان گیومرت دانست به ویژه که در فروردین یشت (بند ۸۵) به گونه «گَیَه» آمده است. آنچه که زادسپرم «نخستین آفریده» یاد کرده، همان «پئو اورویم  دَزدِ» در گاتهاست. ترجمه راشدمحصل اندکی گنگ است اما میتوانیم دریابیم که «برتر اندیشی پرهیزگار» درست برابر با این واژه های گاتهاست: «اَشَ اونَ وَهیشتِم مَنو»!
در نمونه ای دیگر، در هات ۳۰، بند ۷ از دو مینوی بنیادین (سپندمینو و اهریمن دروغکار) اینچنین یاد شده است:
* اَیاو مئینی واو وَرَتا ی درِگواو اَچیشتا وِرِزیو. اَشِم مئینیوش سپنِیشتو ی خرَ اُژدیش تِنگ اَسنُ وَستِ. یَ اِچا خشنَ اُشِن اهورم هَئيثیائیش شیَ اُثنائیش فرَ اُرِت مزدانم.
* از این دو مینو، دروغکار (اهریمن) برمیگزیند بدترین ورزیدن را. به یاری اشا، سپندمینو با سخت ترین جامه، آسمان را پوشانید. تا اینگونه خشنودی اهورامزدا را آشکارا با شیوه اش فراهم کند.
یادداشت:  چرا این هات را چنین ترجمه کرده ام؟ زیرا این بخش و بند پس از آن را در نوشتارهای پهلوی میتوان اینگونه ردیابی کرد. در بن دهش آمده:
* مینوی آسمان که اندیشمند و سخنور و کنش مند و آگاه و افزونگر و برگزیننده است، پزیرفت دوره ی (drang) دفاع بر ضد اهریمن را که باز تاختن نگزارد. مینوی آسمان چونان گـُرد ارتشتاری که زره پوشیده باشد تا بی بیم، از کارزار رهایی یابد، آسمان را بدان گونه دارد. (بخش دوم) او جامه ی کبود (khashen) پوشید؛ جامه ی واستریوشی داشت زیرا نیکبخشی به جهان، خویشکاری اوست. همان گونه که واستریوشان، مناسبِ ورزیدن جهان، آفریده شدند. (بخش چهارم) در دین گوید که اهریمن چون درتاخت، و آفرینش هدفمند آفریدگان و پیروزی ایزدان و بی زوری خویش را دید، بازگشتن را آرزو کرد. مینوی آسمان چونان ارتشتاری اروند که زره فلزین دارد، که خود آسمان است، مقابله با اهریمن را مهیا ساخت و تهدید کرد (ترجمه راشد محصل: پیمان بست) تا آنکه هرمزد بارویی سختتر از آسمان، پیرامون آسمان بساخت... آن بارویی را که آن پرهیزگاران، بدان ایستند «آگاهی پرهیزگاران ahlawan agahih» خوانند. (بخش هشتم)
به نوشته زادسپرم:
* درست از آن هنگام که او (اهریمن) آفریدگان را آلود، پس با آن خودگویی (ترجمه مهرداد بهار: به نیروی اهریمنی آلودن ham drojenidan)، بزرگ دستی (قدرت) خویش را نشان داد... اورمزد پیرامون آسمان باروی سختتر دیگری که «اشو آگاهانه asho agahiha» خوانده میشود، ترتیب داد... در همان زمان، اهریمن کوشید که دوباره به جایگاه خویش که تاریکی است، برود، اما گزرگاه نیافت و تردیدآمیز (ترجمه مهرداد بهار: بدبینانه guman sahishniha) از بیم پایان یافتن نه هزار سال و آغاز شدن فرشگرد، بر خویشتن بیمناک شد.
یادداشت: واژه «خشن» در بن دهش که از سوی مهرداد بهار به معنی «کبود» دانسته شده برابر است با «خشنَ اُشِن» در گاتها که آن را «خشنودی» ترجمه کرده اند و درستتر میباشد. زیرا در همان بن دهش آمده: نیکبخشی به جهان، خویشکاری (وظیفه ی) او (آسمان) است.
اینک به ترجمه ی دوستخواه بنگریم:
**‌ از آن دو «مینو» هواخواه «دروج» به بدترین رفتار گروید و «سپندترین مینو» که آسمان جاودانه را پوشانده است و آنان که به آزادکامی و درستکاری، مزدااهورا را خشنود میکنند، «اشه» را برگزیدند.(؟!)
در یک کلام، مترجمان امروزین گاتها از روی دست هم نوشته اند و درنیافته اند که استوره های بنیاد آفرینش (بن دهش) با چشمداشت به سروده های زرتشت بوده است. تا زمانی که نوشتارهای پهلوی، ریگ ودا، اوپانیشاد و شاهنامه را به درستی نشناسیم، نمیتوانیم برگردان درست و استواری از گاتها داشته باشیم. حتا ردپای زندبافیهای زرتشت را در تورات و انجیل و قرآن نیز می یابیم. من در کتابم (پیامبر آریایی) به نمونه های زیادی اشاره کرده ام که یافته هایی تازه و ناگفته در تاریخ اوستاشناسی به شمار میرود و اهمیت این کشفیات هنوز از سوی پژوهندگان و خوانندگان، به درستی دریافته نشده است. می بایست واژه نامه ای از لغات به کار رفته در گاتها را با نگرشی گسترده به زبانهای آریایی تدوین کنیم و ریشه و معنای هر کلمه را به درستی بازنماییم. نخستین گام را موبد موبدان استاد پورداوود برداشته است. (یادداشتهای گاثاها) سپس همانند ویرایش دیوانها و نوشتارها، همه نسخه بدلهای گاتها را یکجا ارایه کنیم. و سرانجام با توجه به متون پهلوی و سنسکریت گاتها را ترجمه کنیم. اگر من نمونه هایی را پیش کشیده ام، بیشتر برای این بود که شک و گمان بزرگی را در ترجمان اشتباه و گمراه کننده ی دیگران پدید آورم و میدانم که دیدگاه هایم هنوز جای کار دارد. / درود بر فروهر زرتشت.
لازم به تذکر است که دیدگاههای نویسنده گرامی پیوندی با دیدگاههای نویسنده این وبلاگ ندارد و فقط جهت آگاهی رسانی میباشد.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦ - بهرام ساسانی
آنچه گذشت ....

زرتشت که بود؟

 

اشو زرتشت که به دلیل یافتن و پیروی کردن از اشا، اشو نام گرفت،‌ ۳۷۷۴ سال پیش به دنیا آمد و از سن ۲۹ سالگی یعنی ۳۷۴۵ سال پیش شروع به آگاهی رسانی درباره فلسفه و آیین خود کرد. تنها گزینه او برای این کار سرود بود. او تا ۷۰ سالگی به رسالتش ادامه داده و سپس چشم از جهان فرو بست. استوره ایران او را کشته شده به دست یک تورانی معرفی میکنند. هرچند به نظر میرسد که رسالت او ناتمام نماند و گاتها نیمه کاره نیست و زرتشت هم مانند عیسی مسیح نگفت که پس از مرگ باز میگردد تا رسالتش را کامل کند. پس با توجه به عدم نیاز به بازگشت زرتشت، میتوان نپذیرفت که او کشته شده باشد. بلکه او رسالتش را تمام کرده و به آرامی و به خواست خدایش ترک جهان کرده است.

 

 پیش نیاز درباره خود زرتشت و سروده هایش :

 

 گروهی بیان میکنند که گفته های زرتشت پس از او به دست پیروانش به نظم درآمده است تا بتوان آنرا حفظ کرد. این بیان درست به نظر نمیرسد. چراکه نظم از نثر کهن تر است. با توجه به زمان تقریبی ۳۷۴۵ سال پیش،‌ میتوانیم بگوییم که هنوز نثر اختراع نشده بود. و یا اگر اختراع شده بود (مثلا اگر قوانین حمورابی را نوشته و نثر بدانیم) هرگز مردم عامی آنرا به کار نمیبردند بلکه فقط از سوی شاهان برای ابلاغ احکام به کار میرفت. و جنبه ای کاملا حکومتی داشت. و هنوز از نثر برای مقاصد ادبی و فرهنگی بهره برده نمیشد. چراکه بشر آنزمان مانند کودک امروزین بود و بسیار سختش بود که نثر را از بر کند. درحالیکه از بر کردن نظم و سروده بسیار آسانتر است. ادامه

 

گاتهای زرتشت : 

 

در زیر دو ترجمه روان از گات ها، سروده های زرتشت آمده است. توجه کنید که باز شدن کامل آنها چند دقیقه طول میکشد. پس از باز شدن دکمه سیو کپی را زده و فایل را روی هارد دیسک خود ذخیره کنید.

 

برگردان موبد رستم شهزادی : گات ها 

 

 برگردان دکتر حسین وحیدی : گات ها

 

اهریمن چیست؟

 

نوعی تفکر ثنویت و دوئالیسم در میان آریاییها وجود داشته است. زرتشت نیز در این فضا بزرگ شد و سپس به تبلیغ یکتاپرستی پرداخت. در کتاب گاتها کوچکترین اثری از ثنویت و دوئالیسم در زمینه الاهیات وجود ندارد. فقط سخن از اهورامزدا است و این یعنی مکتب زرتشت،‌ مکتب یکتاپرستی است. اما حتا زرتشت نیز نتوانست آریاییها را یکتاپرست کند. بدین ترتیب سده ها پس از او دو گرایش در بین ایرانیان ایجاد شد. اولی زروانی گری (زروانیسم) که در آن رسما و علنا ثنویت و دوخدایی وجود دارد و اهورامزدا در مقابل اهریمن است و هردو زائیده خدایی دیگر به نام زروان!! دوم مزداپرستی که دین هخامنشیان و ساسانیان و پارسیان بود و بر طبق آن خبری از زروان نبود و خدای یکتا اهورامزدا بود اما اهریمن وجود داشت و اهریمن آفریده اهورامزدا نبود. دیوها که همان خدایان بد هستند همه آفریده اهریمن هستند. ادامه

 

بهشت و دوزخ :

 

از گذشته های دور شرقیان معتقد به جهان پس از مرگ بودند و این اندیشه را به غربیان وام دادند. توجه کنید که وقتی سخن از شرق میگوییم هند و چین و ایران و مناطق نزدیک به آن منظور نظر ماست و وقتی سخن از غرب میگوییم، سرزمینهای غرب رود دجله یعنی میانرودان و خاورمیانه و اروپا و آفریقا. امروز کسی شکی ندارد که حکمت وجود جهان پس از مرگ از شرق برخواست. اما درباره کیفیت و چگونگی آن در خود شرق تفاوتها و تناقض های زیادی وجود داشته است. به طوریکه جهان پس از مرگ هندیان و چینیان و ایرانیان بسیار از هم متفاوت بود. با اینحال اندیشه ای نزدیک به وجود بهشت و دوزخ و حتا برزخ و وجود پلی حدفاصل اینها که انسانها پس از مرگ باید از آن بگذرند در اندیشه شرقیان وجود داشت. ادامه

 

پایه های آیین زرتشت :

 

ادیان اصولی دارند. مثلا اصول اسلام توحید (یکتایی الله)، نبوت (پیامبری محمد به عنوان خاتم النبیین)، معاد (وجود جهان آخرت و جهنم و جنت) و دو اصل دیگر که مورد اعتقاد شیعه است. یکی امامت (جانشینی علی بن ابیطالب و X تن از فرزندان فاطمه زهرا پس از پیامبر که X متغیری است که در میان خود شیعیان سبب اختلاف است. برای گروهی۴، برای گروهی 7 و برای گروهی 12 است) و عدل (عادل بودن خداوند). در خصوص مسیحیت تا آنجا که میدانم اصول دین سه تاست. نخست اینکه خداوند جهان پدر آسمانی است که عهد عتیق خود را با یهودیان و سپس عهد جدید خود را با مردم همه جهان بسته است. دوم اینکه پسرش عیسی مسیح 2000 سال پیش در اورشلیم ظهور کرده و به صلیب کشیده شد و ریخته شدن خونش سبب بخشیده شدن گناهان بشر گشت و به آسمان رفته و در پایان جهان بازخواهد گشت تا نبرد نهایی با شیطان را صورت دهد. سوم روح القدس که سبب وحی بر پیامبران است و او بود که به اذن خدا با مریم باکره درآمیخت و او را باردار کرد. ادامه

 

تاریخچه مزدیسنا ۱ :

 

آنچه مد نظر زرتشت بود هرگز ایجاد یک دین نبود (قابل توجه دوستانی که با دیدن نام زرتشت به سرعت به یاد دین و مذهب می افتند). با ذکر منبع و ماخذ نشان دادم که آنچه زرتشت در گاتها به نمایش میگذارد یک آیین است بر دو پایه "خرد" و "راستی". زرتشت به چیزهایی اشاره دارد که زمان بردار و مکان بردار نیستند. اگر باور نمیکنید امتحان کنید. همین امروز تلاش کنید آیینی بسازید تا پایه هایش و اصولش بر مبنای چیز دیگری جز این دو باشد. آنوقت خواهید دید که آیین شما حتا اگر امروزی (قرن بیست و یکمی) به نظر برسد، مشمول مرور زمان شده و روزی نخ نما میشوند. ضمن اینکه هرگز نخواهید توانست ادعا کنید که آیین شما حتا همین امروز در همه جهان کاربرد دارد. چون خواه ناخواه تغییر مکان برابر است با تغییر فرهنگ و بدین شکل پایه های آیین شما نمیتواند در جایی با فرهنگ متمایز کامیاب شود، اما آیین زرتشت آیینی بدون فرهنگ است. بدون فرهنگ نه به معنی ضد فرهنگ و دشمن فرهنگ. بلکه به مفهوم بی طرف نسبت به فرهنگ. یعنی میتوان فرهنگ هر مکان و هر زمانی را به آیین زرتشت افزود. بدین شکل است که میتوان از روی آیین زرتشت دین ساخت (چنانکه ساختند). اما آیین زرتشت همچنان مستقل از دین و فرهنگ نیز میتواند بماند. راز ماندگاری زرتشت نیز همین است. ادامه

 

 

تاریخچه مزدیسنا ۲ : 

 

سخن بدانجا رسید که پس از یورش اسکندر به ایران، با از میان رفتن قدرت ایرانیان، دین آنان نیز به شدت در خطر افتاد. از دوره ای که با نام هلنیسم در جهان میشناسیم آگاهی های بسیار اندکی مانده است. چراکه هلنی ها (یونانی ها) در طول تاریخ بیشتر یک چهره فرهنگی از خود نشان داده اند تا ارائه آثار فرهنگی. از سال 229 هخامنشی (برابر با 330 پیش از میلاد) تمام جهان متمدن از جمله ایران در تصرف فرهنگ و دین و زبان هلنی قرار گرفت. این حالت برای مدت بیش از 150 سال ادامه یافت. در این دوره نسبتا دراز سه گروه مردم در سرزمین های زیر یوغ هلنی ها تشکیل شدند. گروه نخست مهاجرین اروپایی بودند که با حمایت حکومت به سرزمین های جدید کوچ داده میشدند تا اهرمی برای تثبیت قدرت حاکمان باشند. البته جماعت نخست مهاجر چندان زیاد نبودند اما پس از 150 سال زندگی در رفاه نسبی (زیر حمایت دولت) یک قشر بزرگ را تشکیل داده بودند که به ویژه در شهرهای تازه ساز در اکثریت بودند. گروه دوم شهرنشین های بومی بودند که پس از سالها زندگی در کنار اروپایی ها خواه ناخواه اروپایی مسلک شده بودند. ادامه

 

 تاریخچه مزدیسنا ۳ : 

 

با حمله عرب درست مانند حمله مقدونیان بزرگترین ضربه به دین مزداپرستی زده شد. البته حقیقت این است که ایران سال 634 میلادی به مراتب فرهنگی تر از ایران سال 330 پیش از میلاد (پایان هخامنشی) بود و این واقعیتی است که باید پذیرفت.بنابراین ضربه عمرانی، انسانی، فرهنگی، هنری، علمی و دینی که ایران از حمله عرب خورد اصلا قابل مقایسه با ضربه ای که اسکندر به ایران زد نیست. و این بدین معنی نیست که اعراب ویرانگرتر از مقدونیان بودند. بلکه به این دلیل است که ایران در هنگام حمله عرب کشوری بود یکپارچه و مستقل و پیشرفته و کاملا فرهنگی و با هویتی معین. درحالیکه در هنگام حمله اسکندر چنین نبود. اتفاقی که پس از حمله عرب در ایران افتاد درست مانند حمله اسکندر بود. گویا یک سناریو دوباره تکرار میشد. سکوتی دوقرنی کشور را فرا گرفت. همچنانکه امروز هیچ اثر قابل توجهی از دو سده نخست پس از اسکندر نداریم، هیچ اثری هم از دو سده نخست اسلام در ایران وجود ندارد. ادامه

 

پایه های دین مزدیسنا :

 

1- باور به یگانگی اهورامزدا در آفرینش همه نیکی ها و داده های سودمند (توحید)

 

2- باور به پیامبری اشو زرتشت که اهورامزدا او را برگزید و دین مزدیسنا را به مردمان پیشکش کرد

 

3- باور به رستگاری مردمان در پیروی از اشا (راستی) که در اندیشه، گفتار و کردار نیک نمود میابد

 

4- جاودانی روان و فروهر مردمان پس از مرگ

 

5- جاری شدن داد (عدل) در ازای نیکی و بدی در جهان پس از مرگ

 

ادامه

 

فروهر : 

 

بر اساس اوستا آدمی 5 نیرو دارد و یا بهتر است بگوییم از 5 بخش متشکل شده است.

 

1-   اهو (انگهو) : نیروی جنبش و یا حرکت و حرارت غریزی. انسان نیز مانند همه موجودات آگاهی هایی ذاتی در درون خود دارد که برای زندگی بایسته است.

 

2-   دین (دَئنا) : دین در اوستا به مفهوم وجدان است اما سپس به کیش و آیین معنی شده است. وجدان همان حس و نیرویی است که به انسان کمک میکند تا میان خوب و بد، خوب را برگزیند. 

 

3-   درک (بئوذ) : بی شکل مهمترین تفاوت انسان و سایر موجودات همین نیرو میباشد. البته درک برابر با هوش و مغز نیست که با مرگ پایان بگیرد بلکه جاودانه است. 

 

4-   جان (روان) : روح یا روان هویت شخصیتی مستقل انسانها میباشد. در دیدگاه اوستا، انسانها در اصل روان هستند با علاوه نیروهای دیگر و البته جسم. روان در آغاز زندگی انسان پاک و منزه است اما به مرور آلودگی و تیرگی را پذیرفته و در جهان پس از مرگ پاسخ نیکی ها و بدی هایی که در این جهان کرده است را پس میگیرد.

 ادامه 

 

   

 

تاریخچه زبان و خط اوستایی :

 

گاتها بخش کهن اوستا است. با اینحال پس از اختراع دانش زبان شناسی تاریخی، پژوهشگران یافتند که زبان گاتها تفاوتهایی با زبان دیگر بخشهای اوستا داشته و از آنها کهن تر است. (لازم به ذکر است که زبان شناسان میتوانند بیابند که کدام گویش و لهجه کهنتر و کدام نوین تر است). همین کار در خصوص کتاب مقدس هندوها که نام وداها (Veda) را داشته و به زبان سانسکریت _زبانی نزدیک به اوستایی_ نیز انجام گرفت و مشخص گردید که بخش موسوم به "ریگ ودا" کهن ترین بخش آن میباشد. زبان شناسان با کمک باستان شناسان و پژوهشگران تاریخ و ... زبان به کار رفته در ریگ ودا را مربوط به 1500 تا 1000 پیش از میلاد دانسته اند. ادامه

 

 

تاریخچه زبان و خط ایران :

 

زنجیره ادبی ایران از نظر غربی ها بدین شکل است ... ادامه

 

 

نقد دیدگاه آکادمیک غرب نسبت به تاریخچه خط در ایران :

 

به اندازه کافی جنجالی است. هرکس خواهان است،‌ روی ادامه کلیک کند. ادامه

 

 

بررسی مکاتب ایرانشناسی در زمینه خط و کتاب اوستا :

 

 به همراه پاسخ نوشته های دکتر پرویز رجبی و دکتر جلیل دوستخواه به من. ادامه

 

 

دزدی اینترنتی :

 

 بدون شرح... ادامه   

 

دوپرون و ریچارد فرای کجا؟ رجبی و باستانی پاریزی کجا؟

دکتر پارسی می نویسد: "باستانى در این مقاله اش چشم و گوش بر همه چیز بسته و نامسئولانه ترین حرف را بر زبان جارى ساخته است "محیط زیست و میراث فرهنگی، به قول زارعانِ پاریزی: کمی خر خود را دراز بسته"!! گمان مى کنم که حضرت استاد  گلیم خود را از آب بیرون مى کشد، هیچ تعهدى نسبت به جامعه و فرهنگ آن ندارد، البته شگفت آورست که کسى مانند ایشان در سن نودسالگى این چنین به بند خویش افتاده باشد. مقایسه بکنید با آزادگى آنکتیل دوپرون: به قوانین حکومتی که مرا حمایت می کند، فرمانبردارم، اما روحی که خدا به من داده است ارجمندتر و آزادتر از آن است که خود را پست سازم و نسبت به کسی که مانند من بنده خدایی بیش نیست، سوگند وفاداری بخورم"

 

شگفت آور است که استاد باستانی پاریزی به میراث فرهنگی انتقاد میکند و آنرا به دخالت بیجا متهم میکند!!! که تقریبا همه دوستداران میراث باستانی – تاریخی ایرانزمین در این سه سال شدیدترین انتقادها را به جهت بی کفایتی و بی خاصیتی و حتا بی غیرتی بدان کرده اند. به طوریکه بسیاری به آن لقب سازمان ویرانگر میراث فرهنگی داده اند. حال شما تصور کنید که کسی این سازمان که به اعتراف خود سرانش، قدرتی ندارد، را به دخالت بیجا در مسائل متهم کند. و تصور کنید که آن کس یک استاد ایرانشناس به نام باستانی پاریزی باشد که لقب پژوهشگر تاریخ و فرهنگ و ادب و تاریخنگرایی و نویسندگی و ... را یدک بکشد. ادامه

 

 

 

 

 

 

مرده رو به حال خودش بگذاری کفن خودشو پاره میکنه!!!

تورکها اقوامی وحشی، بی تمدن و خوار و پست بودند که به همراه پسر عموهای خود مغولها سده ها تنها کارشان ارتزاق کفتارگونه تمدن های همسایه (به ویژه چین بیچاره) بود. لازم به ذکر است که دیوار چین را چینی های درمانده،‌ برای مقابله با این وحشی ها ساختند. در میان اینها فردی به نام آتیلا بود که اروپای متمدن را در سده ۵ میلادی به خاک و خون کشید. ولی قدرت ساسانیان باعث شد تا این حیوانات دوپا و تا اندازه ای هوشمند و کمی تا قسمتی سخنگو پشت مرزهای ایران بمانند و هرگز پایشان خاک ایران را آلوده نگرداند. ولی وقتی پای همسلفهای آنان (اعراب) به ایران باز شد،‌ انگار که درب باغ وحش باز شده باشد،‌ اینها وارد کشور شدند. انصافا مقایسه اعراب مسلمان با ترکهای گرگ پرست نادرست است. اینها آنقدر پست و حقیر بودند که غلامی اعراب را با افتخار میپذیرفتند. درحالیکه ایرانی عارش می آمد با عرب همکلام شود. تورکها درست زمانی که ایرانی عرب را بیرون انداخته بود (سده ۱۰) مثل بختک روی ایران ما افتادند و غلامزاده ای به نام محمود غزنوی با توسل به اسلام ایران و هند را با خاک و خون کشید. و سپس جایش را به تورکهای دیگری به نام سلجوقیان داد. و اینها کشور را به چنان وضعی کشاندند که پسر عموهایشان مغول ها توانستند بیایند. هرچند وقتی آنها آمدند،‌ چیزی برای خوردن و بردن باقی نمانده بود. و سپس تیمور لنگ نیمه مغول - نیمه تورک آمد و همین جریان غارت و دزدی و تجاوز و کفتار صفتی ادامه یافت تا دوران صفوی که شیرمردانی از اردبیل آذربایجان به رهبری شاه اسماعیل (که لقب شاه ایران بر خود گذاشت و نه سلطان و نام ولیعهدش را تهماسب نهاد و نه نامی تورکی یا عربی) بلند شده و یکپارچگی ایران را احیا نموده و از نظر مذهبی،‌ به طریقت شیعه که خلاف آنچه عرب و تورک میخواست (تسنن) بود،‌ شتافت. و خار چشم دشمنان تاریخی ملت ایران گردید. و درباره رضا شاه هم که چه بگوییم که از اوج کینه و عداوت تجزیه طلبان با این مرد خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٦ - بهرام ساسانی
مرده رو به حال خودش بگذاری کفن خودشو پاره میکنه!!!

عقده گشایی های یک تورک

این تورک که خود را قرمساق نامیده امروز در بخش کامنت های من نوشت :

اي .....های زرتشتي کوروش جا... هم خار...  بوده هم ..... مثل پهلوي و رضاخان ترياکي داريوش از اون مادر... ...... ...بود که شبها در نبود کوروش ... ..... و روزها ايراندخت را ....... ايراندخت هم به همه .... و .... سپه سالارهاي سپاه رو .... مي گن کوروش ... بود و .... که همشون .... حالا شما نوادگان همان .... ها هستيد و همتون ....

من برای کمک به این بیمار روانی این رو از کامنتها برداشتم و گذاشتم اینجا که زودتر درمان شه. هرچند گمان نمیکنم درمانی برای تورک باشه. شاید بپرسید که چرا فضای فرهنگی اینجا را آلوده میکنم؟ به دو دلیل اقدام به این کار کردم. یکی اینکه اوج بلاهت برخی از دشمنان ملت ایران (تورکها) را درک کنیم و دوم اینکه پی ببریم که این جماعت با چه جریاناتی بیشتر دشمنی دارند و نسبت به چه کسانی کینه و عقده دارند. پس ما برای مقابله با اینها بیشتر روی همبسته شده و بیشتر به مفاخر ملی خود عشق بورزیم. تا کور شود هرآنکه نتواند دید.

البته یادآور میشوم که هیچ نیازی برای مقابله به مثل با این جماعت نیست. چراکه اینها اگر به داشته های فرهنگی - تاریخی ما میتازند،‌ عقده های خود را نشان میدهند. ولی ما اگر بخواهیم به داشته های آنان بنازیم، چه بگوییم؟ آخر داشته شان کجاست؟؟؟؟؟

تورکها اقوامی وحشی، بی تمدن و خوار و پست بودند که به همراه پسر عموهای خود مغولها سده ها تنها کارشان ارتزاق کفتارگونه تمدن های همسایه (به ویژه چین بیچاره) بود. لازم به ذکر است که دیوار چین را چینی های درمانده،‌ برای مقابله با این وحشی ها ساختند. در میان اینها فردی به نام آتیلا بود که اروپای متمدن را در سده ۵ میلادی به خاک و خون کشید. ولی قدرت ساسانیان باعث شد تا این حیوانات دوپا و تا اندازه ای هوشمند و کمی تا قسمتی سخنگو پشت مرزهای ایران بمانند و هرگز پایشان خاک ایران را آلوده نگرداند. ولی وقتی پای همسلفهای آنان (اعراب) به ایران باز شد،‌ انگار که درب باغ وحش باز شده باشد،‌ اینها وارد کشور شدند. انصافا مقایسه اعراب مسلمان با ترکهای گرگ پرست نادرست است. اینها آنقدر پست و حقیر بودند که غلامی اعراب را با افتخار میپذیرفتند. درحالیکه ایرانی عارش می آمد با عرب همکلام شود. تورکها درست زمانی که ایرانی عرب را بیرون انداخته بود (سده ۱۰) مثل بختک  روی ایران ما افتادند و غلامزاده ای به نام محمود غزنوی با توسل به اسلام ایران و هند را با خاک و خون کشید. و سپس جایش را به تورکهای دیگری به نام سلجوقیان داد. و اینها کشور را به چنان وضعی کشاندند که پسر عموهایشان مغول ها توانستند بیایند. هرچند وقتی آنها آمدند،‌ چیزی برای خوردن و بردن باقی نمانده بود. و سپس تیمور لنگ نیمه مغول - نیمه تورک آمد و همین جریان غارت و دزدی و تجاوز و کفتار صفتی ادامه یافت تا دوران صفوی که شیرمردانی از اردبیل آذربایجان به رهبری شاه اسماعیل (که لقب شاه ایران بر خود گذاشت و نه سلطان و نام ولیعهدش را تهماسب نهاد و نه نامی تورکی یا عربی) بلند شده و یکپارچگی ایران را احیا نموده و از نظر مذهبی،‌ به طریقت شیعه که خلاف آنچه عرب و تورک میخواست (تسنن) بود،‌ شتافت. و خار چشم دشمنان تاریخی ملت ایران گردید. و درباره رضا شاه هم که چه بگوییم که از اوج کینه و عداوت تجزیه طلبان با این مرد خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

امروز مجسمه تیمور لنگ به عنوان قهرمان ملی در اوزبکستان و قرقیزستان برپا شده است. البته براستی او یا آتیلا افتخار اینها بودند. همچنانکه چنگیز و هولاکو افتخار مغول. ولی دزدی های فرهنگی شان خنده دار است. تلاش برای تصاحب دانشمندان ایرانی!!! و شعرا. درحالیکه دانشمندان و شعرای ایرانی،‌ در بیشتر موارد نه تنها تورک نبودند،‌ بلکه زبان تورکی را هم بلد نبوده اند. چراکه تورکی از دوره صفوی زبان رایج آذربایجان است و از این دوره به بعد ما دانشمندان و شعرای چندان نامی نداریم و آنان هم که هستند باز تورک نیستند. پیش از آن تورکها هرگز جز در مقام سپاهی و لشکرداری و سلطانی دیده نشده اند. و دانشمندان و شعرا همواره با آنان دشمن بوده و آنان را نکوهش کرده اند. تورک ستیزی در ادب ایران به مراتب بیش از عرب ستیزی است. چراکه سلطه عرب فقط ۲۰۰ سال طول کشید و سلطه تورک بیش از ۵۰۰ سال و البته پس از آنهم سلطه فرهنگی تورک ها (زبان) را داریم. ضمن اینکه عثمانی های مدعی تورک بودن نیز در حدود ۵۰۰ سال بزرگترین دشمن ما بودند.

با این اوضاع من از تورکها شگفت زده نیستم. از ایرانیها شگفت زده ام. آن ایرانی های ترکزبانی که خود را تورک معرفی میکنند و میگویند ما تورک ایرانی!!! هستیم یا ایرانی تورک!!!. درحالیکه از نظر نژادی و هویتی و تاریخی هرگز ایرانی و تورک نمیتوانند یکی باشند. و همچنین از ایرانیهایی که میگویند تورک ستیزی نکنید و بگویید پان تورک. عزیزان من. پان تورک همان تورک است و تورک همان پان تورک. یک تورک اگر بگوید من تورکم یعنی دشمن ایران است و قطعا هوادار ملت تورک. پس میشود پان تورک. درست مثل یک عرب که اگر عرب باشد،‌ رقیب ایران است و میشود پان عرب. همچنانکه ما پان ایران (هوادار ایران) هستیم.

بماند که اینها هرگز عرضه وحدت هم ندارند. جمهوری ترکیه شان که لائیک ضد دین است. جمهوری باکو هم دنباله رو ترکیه است. درحالیکه مردم آذربایجان شیعه اند و مردم ترکیه سنی. حالا چطور این حکومت های لائیک و مردم شیعه و سنی میخواهند با هم متحد شوند و با ما ایرانیها مقابله کنند خدا میداند. ترکیه که دشمن دیگری به نام یونان دارد و سرش گرم است. جمهوری باکو هم با ارمنستان مشکل دارد و فرصتی برای در افتادن با ایران ندارد. اوزبکستان و ترکمنستان هم به قول عوام مال این حرفها نیستند که خودشان را درگیر کنند. بنابراین یک مشت بدبخت این وسط گیر افتاده اند. این بدبختها همین پان تورکهای مقیم ایران یا مقیم خارجند و البته هواداران مفلوکشان. قوم شریف آذربایجان (آریایی ترین قوم ایران) نژاد خود را ول نمیکند و زبانش را دلیل تورک بودن بداند. قوم شریف آذربایجان هویت چند هزار ساله اش به عنوان آریایی - مادی مزداپرست را ول نمیکند و تورک اوغوز گرگ پرست شود که از شمال چین و مناطق دور افتاده مغولستان می آید.

تورکهای آسیای میانه (اوزبک و ترکمن و قرقیز) و مدعیان تورک بودن ترکیه با جنایت و کشتار کشورهایی جعلی ساخته اند و برای هویت تراشی مدام درحال دزدی فرهنگی هستند. جمهوری باکو هم که آرزویش اروپایی شدن و آمریکایی شدن است. آذربایجانی ایرانی مگر دیوانه است که این همه افتخارات فرهنگی - تمدنی خودش و ایران آریایی خودش را رها کند و بگوید من تورک گرگ پرست بی خانمان بی تمدن زردپوست همنژاد مغول هستم؟؟؟؟ هرگز. هرگز

روی سخنم با تو ایرانی است. ایرانی آذربایجانی و دیگر ایرانیان. وگرنه با تورک جماعت که سخنی ندارم.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ - بهرام ساسانی
دو پرون و ريچارد فرای کجا؟ باستانی پاريزی و رجبی کجا؟

مهرگان، جشن عشق فرخنده باد!

حتما خبر درخواست پروفسور ریچارد نسلون فرای، ایرانشناس سرشناس آمریکایی (نویسنده چندین کتاب و مقاله جهانی درباره تمدن ایران باستان) و استاد 87 ساله دانشگاه یو سی ال ای از مسئولان ایران برای خاک شدن پس از درگذشتش در ایران را شنیده اید. حال داستانی دیگر را با هم میخوانیم.

نیک میدانم که اوستا شناسی دانشی است کرانمند. و این حق را ندارم که هرچه دل تنگم میخواهد را اینجا بگویم. این مقالات را بگذارید به حساب زیر نویس، مثل آگهی بازرگانی های سیما!!!

ماجرای سد سیوند و خطراتی که یادمان های باستانی – تاریخی ما را تهدید میکند را نیک میدانید. من به شخصه در این سالها کمتر به این موضوع پرداخته ام. شاید بتوان گفت که اصلا وقت و انرژی رویش نگذاشتم. اصلا قصد توجیه ندارم. اشتباه کردم. پیش خودم چنین می اندیشیدم که من یکی باید به فرهنگ و میراث معنوی بپردازم. و پدافند از میراث مادی را بگذارم برای دیگران. اما کدام دیگران؟ این دیگران گویا به راستی همان others هستند (فیلم دیگران – The Others با بازی نیکول کیدمن). بیگانه و غریبه و هراسناک.

مقاله دکتر تورج پارسی در تارنمای روزنامک من را بیدار کرد.

او در این شاه مقاله خود مینویسد : "نمى دانم چگونه با خواندن فتواي استاد باستانى پاريزى درباره ى سد سيوند و قطار تخريبى در كنار كعبه زرتشت به ياد آنكتيل دوپرون افتادم..."

البته نه اینکه خدای ناکرده آنکتیل دوپرون (پدر اوستا شناسی) را با باستانی پاریزی بسنجد. خیر! دکتر پارسی به ما نشان میدهد که ایرانی بودن و خدمتگذار فرهنگ بودن، اصلا به شناسنامه ایرانی داشتن ارتباطی ندارد. چیزی که پیش از این نیز خود من در سخن گفتن از "پرویز رجبی" بدان پرداخته بودم.

دکتر پارسی می افزاید : "باستانى در اين مقاله اش چشم و گوش بر همه چيز بسته و نامسئولانه ترين حرف را بر زبان جارى ساخته است "محيط زيست و ميراث فرهنگي، به قول زارعانِ پاريزي: كمي خر خود را دراز بسته"!! گمان مى كنم كه حضرت استاد  گليم خود را از آب بيرون مى كشد، هيچ تعهدى نسبت به جامعه و فرهنگ آن ندارد، البته شگفت آورست كه كسى مانند ايشان در سن نودسالگى اين چنين به بند خويش افتاده باشد. مقايسه بكنيد با آزادگى آنكتيل دوپرون: به قوانين حكومتي كه مرا حمايت مي كند، فرمانبردارم، اما روحي كه خدا به من داده است ارجمندتر و آزادتر از آن است كه خود را پست سازم و نسبت به كسي كه مانند من بنده خدایي بيش نيست، سوگند وفاداري بخورم"

شگفت آور است که استاد باستانی پاریزی به میراث فرهنگی انتقاد میکند و آنرا به دخالت بیجا متهم میکند!!! که تقریبا همه دوستداران میراث باستانی – تاریخی ایرانزمین در این سه سال شدیدترین انتقادها را به جهت بی کفایتی و بی خاصیتی و حتا بی غیرتی بدان کرده اند. به طوریکه بسیاری به آن لقب سازمان ویرانگر میراث فرهنگی داده اند. حال شما تصور کنید که کسی این سازمان که به اعتراف خود سرانش، قدرتی ندارد، را به دخالت بیجا در مسائل متهم کند.

و تصور کنید که آن کس یک استاد ایرانشناس به نام باستانی پاریزی باشد که لقب پژوهشگر تاریخ و فرهنگ و ادب و تاریخنگرایی و نویسندگی و ... را یدک بکشد.

دکتر تورج پارسی اشاره میکند که "آنتکتیل دو پرون" فرانسوی برای عشقش به کاوش فرهنگ ایران باستان حتا حاضر نبود، از دولت فرانسه حقوق بگیرد و همه عمر در فقر زندگی کرده و در فقر درگذشت. و آنوقت باستانی پاریزی ما چنان غرق در حقوق بگیری آنهم از این حکومت و آنهم از این دولت اتمی است، که حتا رو در روی سازمان میراث فرهنگی بی خاصیت و بی غیرت می ایستد و با ترجیح میدهد حقوقش را از دشمنان بناهای باستانی – تاریخی بگیرد.

چرا به وزارتخانه های مربوط به عمران و آبادانی میگویم دشمن؟ شما بگویید، که نهادی که در سده بیست و یکم، در زمانی که حتا به کمک اینترنت کم سرعت میتوان با بهره گیری از گوگل وجب به وجب خاک کشور را شناسایی کرد، طرحی را آغاز کند که در آن حتما سدش در چند کیلومتری آرامگاه گرامی ترین شخصیت ایران باستان (کوروش بزرگ، که باستانی پاریزی واژه بزرگش را کنار میگذارد!!!!) باشد و قطارش حتما یا از 400 متری نقش رستم بگذرد و یا جلوی تاق بستان ایستگاه بخورد و از روی شکارگاه خسرو پرویز رد شود، دشمن نیست؟ آیا آن نقشه کش و آن طراح و آن مجری طرح و همه مسئولان این پروژه ها نمیدانند که با چه دشمنی میکنند؟

شعار نوسازی و آبادانی شان هم خنده دار است. اگر دولت پهلوی بود، یک چیزی. میگفتیم اینها حقیقتا به مدرنیسم باور دارند و نباید از قلم انداخت که قربانی کردن یادمان های باستانی – تاریخی به پای آبادانی و مدرنیته از زمان پهلوی آغاز شد. ولی آخر کدام آدم عاقل و خردمند و آگاهی باور میکند که این جماعتی که امروز در راس امور هستند، به مدرنیسم و ترقی و توسعه صنعتی باور دارند؟؟؟

یادمان نرود که صنعت توریسم ترکیه، درآمدی به اندازه درآمد نفت ایران دارد و اسپانیا کشوری است که اگر توریسم را از اقتصاد آن کنار گذاریم، کشوری جهان سومی به شمار خواهد آمد. با این دید حتا از بعد اقتصادی و آبادانی صرف نیز، آیا رواست که یک به یک میراث ملی خود را نابود کرده و حتا به میراث جهانی (تخت جمشید و پاسارگاد و چغازنبیل و بیستون و ... که در همه در خطرند) خود رحم نکنیم؟

این دشمنی محض است با تاریخ و فرهنگ ایران. پیش و پس از اسلام هم ندارد. همچنانکه از اوضاع چارباغ و عالی قاپو و مسجد کبود و ... هم آگاهیم.

به گفته شهرام زارع _باستانشناس : "نمي‌دانم كارشناسان و مهندساني كه طرح گذر راه‌آهن شيراز_اصفهان را از 400 متري آثار جهاني “نقش رستم” تصويب كرده و بي‌درنگ ماشين‌هاي راه‌سازي را در چندصد متري اين آثار فعال كرده‌اند، با خود چه انديشيده‌اند؟ اينكه مسافران شيراز با طيب خاطر از مسافت 400 متري براي “شاپور” كه “والرين” امپراتور روم را به اسارت مي‌گيرد، كف بزنند و شادباش سر دهند يا براي “بهرام” و همراهانش دست تكان بدهند و يا هر صبح و شام در جشن تاج‌ستاني “اردشير” از “اهورامزدا” شركت كنند؟"(http://www.chn.ir/news/?section=2&id=42064)

و حالا ببینید که باستانی پاریزی زیر علم چه جریانی سینه میزند و شعار مسخره توسعه و آبادانی را میدهد. همانند این است که کارشناس محیط زیست از طرح گذر یک اتوبان از جنگل پشتیبانی کند!!! و یا یک پزشک، با یونیفرم پزشکی در آگهی بازرگانی سیگار وینیستون حاضر شود!!!    

یکی نیست بگوید، که آقای باستانی پاریزی، توسعه و آبادانی سر جای خود. ولی شما کارشناس امور فرهنگی و تاریخی و ادبی هستید. ما مهندس و کارشناس و تکنیسین مسائل توسعه کم نداریم. شما در این سالها سر را مثل کبک زیر برف کردید و از وظیفه خود به عنوان پاسدار فرهنگی شانه خالی کرده اید و حالا شده اید کاسه داغ تر از آش آبادانی و توسعه راهها و کشاورزی و ...؟!!!

شهرام زارع مینویسد : "استاد باستاني پاريزي گله‌مندانه بر نكته‌اي پاي فشرده و تأكيد ورزيده‌اند: اينكه نبايد حساسيت‌هاي ميراث فرهنگي و آثار تاريخي، سد راه عمران و آباداني كشور شود. آنگاه شرح مبسوطي در باب اهميت راه و آباداني و مقالاتشان در نامهِ گراميِ هفتواد در دفاع از راه‌آهن كرمان و بررسي موضوع سد سيوند و تنگ بُلاغي نوشته‌اند. 

 ‌جاي شگفتي است كه استاد در بحبوحه بحراني كه در سالهاي اخير وجهه همت ميراث فرهنگي را به‌يكباره مصروف خود داشته و دل جمله فرهنگ‌دوستان را به درد آورده، ايشان را نواخته‌اند. استاد نوشته‌اند <محيط زيست و ميراث فرهنگي، به قول زارعانِ پاريزي: كمي خر خود را دراز بسته است> و شرح داده‌اند كه ميراث فرهنگي و محيط زيست “از حد خود تجاوز كرده‌اند.” صد البته كه چنين نبوده و نيست. اساساً ميراث فرهنگي اربابِ صاحب‌حشمتي نيست كه وي را ياراي دراز بستن خرش باشد. ‌

بگذاريد از براي نمونه، نگاهي به اخبار ميراث فرهنگي در ماه‌هاي گذشته بيندازيم. كارگرداني ايراني [حسن فتحي] كه مجوز گرفته تا تصويربرداري بخش‌هايي از فيلمش را در تخت جمشيد به انجام رساند، خدمه‌اش با پيچ‌گوشتي يا وسيله‌اي مانند آن، سنگ‌نگارهِ هديه‌آوران آشوري در تخت جمشيد را مخدوش كرده‌ است. همچنين در هنگام اجراي يك صحنه، بر بخشي از ديوارهاي تخت جمشيد رنگ مصنوعي پاشيده‌اند. مثال مهندسي بزنيم. ميدان نقش جهان يا مدرسهِ چهارباغ اصفهان در گسترهِ فرهنگ ايراني و اسلامي و بلكه در سراسر جهان نمونه‌اي بي‌مانند از ميراث خلاقهِ بشري است. آيا مهندساني كه طرح‌هايشان محل مناقشه و اختلاف سازمان يونسكو بوده است ايراني نيستند؟ شايد لازم است در مفهوم ايراني‌بودن كمي مداقه كنيم!

در شوشتر بقاياي پلي عظيم از دورهِ ساساني وجود دارد كه بر روي رود كارون [شُطيط] ايجاد شده است. امروزه بخش‌هاي بزرگي از پل وجود ندارد اما همچنان بخش‌هايي از آن به‌رغم همه‌گونه شرايط نامساعد برجاي ايستاده است. بر فراز يكي از پايه‌هاي جسيم اين پل، تير برقي را نصب كرده‌اند كه منظره‌اي به‌غايت رقت‌آور دارد، نگارنده در سال 1383 تصويري از اين منظره به يادگار برداشتم؛ تصويري بديع كه خلا‌قيت و توانايي مهندسان دوره ساساني را در برابر كج‌سليقگي و خردآشوبي مهندسانِ هم‌روزگار ما به نمايش مي‌گذارد (تصوير 2). گمان مي‌كنم نمونه‌هاي بسياري از اين‌گونه در سراسر كشور [اثر دستِ مهندسان ايراني] وجود داشته باشد. مقالهِ رابرت اَدَمز كه در همين شمارهِ مجله منتشر شده نشان مي‌دهد كه از چهل سال پيش تاكنون چه بر سر ميراث فرهنگي ايران در خوزستان آمده.از شهرهاي بي‌همتايي همچون شوش، ايوان كرخه، جُندي‌شاپور، بيشاپور، فيروزآباد و... با آن ميراث غني چه بر جاي مانده است؟ "

جناب باستانی پاریزی می نویسد : "حالا‌ اگر خاك فارس گِله كرد كه ما سال پيش در برداشت گندم در تمام ايران رديف اول را داشتيم و شما امروز از اينكه سد سيوند، ميزان اين بازدهي را افزايش دهد دريغ مي‌ورزيد؟ آن وقت چه جواب خواهيد داد؟"

شهرام زارع چنین پاسخ میدهد : " ميراث برجاي مانده در پاسارگاد و درهِ بُلاغي تنها متعلق به مردم فارس نيست، ميراثي ملي و بلكه جهاني است. اگر غير از اين باشد، چرا ذخاير و منابع نفت و گاز خوزستان را به مردم آن ديار واننهاده‌ايم؟ و همهِ ايران از آن بهره‌مند مي‌شوند!؟ حال‌آنكه نفت منبعي پايان‌پذير است اما ميراث فرهنگي و معنوي كه شوربختانه ما راه استفاده از آن را نمي‌دانيم به گوهري مي‌ماند كه هرچه زمان بگذرد سفته‌تر مي‌شود. ميراث فرهنگي “سرمايه‌اي فرهنگي” است كه بسياري از جنبه‌هاي زندگي امروز را هم در خود پنهان دارد و اگر راهش را بدانيم مي‌توان از آن استفاده اقتصادي هم برد. برخورداري نسل‌هاي آينده از تنوع فرهنگي در گروي توانايي ما در حفظ “جلوه‌هاي موجود ميراث فرهنگي و طبيعي” و ايجاد جلوه‌هاي جديد آن است. از اين منظر سرمايهِ فرهنگي را مي‌توان مانند سرمايهِ فيزيكيِ نهفته در آن “سرمايه” تلقي كرد كه در صورت بي‌توجهي نابود مي‌شود. “سرمايه فرهنگيِ” موجود به عنوان يك دارايي ارزش خاص خود را دارد كه در صورت سرمايه‌گذاري در نگهداري و بهبود آن افزايش مي‌يابد. يني با سرمايه‌گذاري جديد مي‌توان سرمايه فرهنگي جديد پديد آورد. چگونه مي‌توان اطمينان حاصل كرد كه سليقهِ آيندگان تفاوت اساسي با سليقه ما نخواهد داشت؟"

آقای باستانی! بله! سد سیوند و خط آهن شیراز – اسفهان هوادار زیاد دارد. بسیاری از مردم عامی، بسیاری از کشاورزان، بسیاری از تجار، بسیاری از کارشناسان این دانش ها. چراکه آنان به اقتضای شغلشان باید چنین دادی سر دهند. ولی باید فرقی میان یک فرهنگی ممتاز همانند شما با کشاورز و دهقان و تاجر و ... باشد. شاید هم آن کسی که شما را به این حرفه کشانده اشتباه کرده و خود شما هرچند خیلی دیر، متوجه شدید که برای اینکار ساخته نشده اید. شاید هم شغل پسین شما در راه آهن شیراز – اسفهان یا در زمین های کشاورزی تنگه بلاغی خواهد بود. گویا از حرفه پیشین خیری ندیدید.

خیر پیش!!

لازم به ذکر است که جناب باستانی پاریزی ناگهان به این نقطه نرسیده اند. در زیر گوشه ای از افاضات تاریخی ایشان را خواهیم دید :

"مسئله زنجیر عدل نوشیروان از نکات مضحک تاریخ است که هرکس آنرا ساخته قصد تمسخر انوشیروان را داشته است چراکه وقتی انوشیروان 200 هزار نفر را در جا قتل عام کرد (مزدکیان مخالفش) طبیعی است که اگر زنجیر عدل آویزان می کند، پس از گذشت هفت سال و نیم فقط یک خر خود را به آن می مالد. شاید هم به قول فریدون توللی :

زنجیر عدل و قصه نوشیروان و خر

آورده اند تا به حقیقت خرت کنند"

(کلاه گوشه نوشیروان، محمد ابراهیم باستانی پاریزی 1368)

برای گمراه نشدن یاران شما را به خواندن مقاله ام درباره جنبش مزدکیان در این آدرس جلب میکنم : www.rouznamak.blogfa.com/post-81.aspx

تا ببینید چطور برخی تاریک اندیشان یا به عمد و یا از روی جهالت اقدام به تبدیل افتخار برانگیز ترین بخشهای فرهنگ و تاریخ ایران به "شرم ملی" میکنند.

استاد در سال 85 تفاوتی با سال 68 نکرده است. آنجا که در روزی نامه اطلاعات در دیماه 85 مینویسد : "حقيقت آن است كه با اينكه در اين مملكت هر كاري امكان دارد اتفاق بيفتد، اما من مطمئن بودم و هستم كه هيچ مهندس ايراني هنوز از مادر متولد نشده كه بيايد طرحي بدهد كه لطمه به آرامگاه كوروش بزند... يك درياچهِ بزرگ در برابر قبر كوروش كه پنج كيلومتر هم با آن فاصله دارد، آيا متوجه هستيد چه پديدهِ دلپذير و مهمي است؟ اصلاً كوروش اين مكان را انتخاب كرده براي قبر خودش، براي اينكه در آيينهِ خاطر خود مي ديده كه فرزندانش، يك روز، روي اين رودخانه سد خواهند بست... وحشت از اينكه دو من آب و بخار آب، صدمه به سنگهاي دو‌‌هزار و پانصد سالهِ اين بنا بزند، وحشتي بي‌جاست...حتي نشانه‌گيري تفنگهاي قشقائي و رضاخان عرب هم نقش فره‌وهر كوروش را آسيب نرسانده است".

ببینید! استاد بی محابا مردمان را به یک مسابقه تفریحی برای نابودی فرا میخواند. و تضمین میکند که هیچ چیز سبب نابودی این سنگ های دو هزار و پانصد ساله نخواهد شد. البته نمیگوید که حالا اگر آسیبی رسید، چطور و چگونه یقه استاد را بگیریم و اصلا این یقه گیری چه سودی برای نسل های آینده خواهد داشت؟ استاد شاید از نوه ها و نتیجه های خود شرم نکند، ولی ما که میترسیم شرمناک باشیم چه کنیم؟

لازم به تذکر است که دکتر پرویز رجبی اسلامشناس و ایرانشناس که خود بارها به مدافعان پاسارگاد تاخته و نظریاتی به مراتب ویرانگرتر از باستانی پاریزی درباره تاریخ ایران دارد، نیز در مقاله ای در وبلاگ خود تلاش کرده تا مثلا از حیثیت یک استاد فرهنگ پرور دفاع کند و زیر لوای آن دوباره آواز شادی برای ویرانی بناهای باستانی سر دهد.

محمدابراهيم ‌‌‌‌باستاني‌پاريزي، راه‌آهن فارس، در طلسم جادو، روزنامه اطلا‌عات، شمارهِ 10-23809، 4 دي 1385

شهرام زارع ، ما زياران چشم ياري داشتیم ـ خبرگزاری میراث فرهنگی

http://www.chn.ir/news/?section=2&id=42064

 http://www.rouznamak.blogfa.com/post-150.aspx

 دکتر تورج پارسی، آنکه گفت آری و آنکه گفت نه!!

سرچشمه ها :

به راستی که دو پرون و ريچارد فرای کجا؟ باستانی پاريزی و رجبی کجا؟

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦ - بهرام ساسانی
در دیزی بازه

پس از وبلاگ های http://mehraban-firozgari.blogfa.com  (وبلاگی که از نام موبد گرامی سواستفاده میکرد) و http://toktam_auoghi.persianblog.ir

وبلاگ http://www.zartosht.blogfa.com/ هم بی اجازه و بدون ذکر نام و آدرس اقدام به برداشتن مطالب وبلاگ من کرد.

و جالب اینکه وبلاگ http://www.love_love_love.persianblog.ir از وبلاگ زرتشت بدون اجازه و ذکر نام آن وبلاگ این مطلب را برداشت و شگفت انگیز اینکه وبلاگ www.allbook.blogfa.com نیز از وبلاگ پیشین بدون نام و آدرس این مطلب را برداشته است.

دوستمان آقای داریوش که نام حقیقیشان همچنانکه خود میگویند محمد رضا است میگویند که نویسنده وبلاگ پیشین فامیلشان است و نیازی به ذکر نام و نشان نمیدیدند!!!!

به هر حال این اصلا مهم نیست که به این کار میگویند سرقت ادبی. مهم پراکنده شدن این اندیشه است. ولی اگر از آنجمله افرادی هستید که مطلبی که خوشتان می آید را بی ذکر نام و نشان نویسنده به نام خود میزنید!! بدانید که ممکن است آن فرد نیز خودش همین کار را کرده باشد. این چیزی است که من دیدم. به هر حال امیدوارم روزی این را بیاموزیم که در دیزی باز است،‌ ولی گربه باید حیا داشته باشد. کپی پیست از اینترنت آسان است. حتا اگر قابلیت کلیک راست را هم برداریم میتوان مطالب را یکبار دیگر تایپ کرد. ولی بیایید حیا داشته باشیم. بخصوص اگر به نام فرهنگ ایران و زرتشت و ... کار میکنیم که دیگر خیلی ....

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦ - بهرام ساسانی
اینترنت است دیگر،‌ چه میشود کرد؟!

جناب دکتر جلیل دوستخواه پژوهشگر بزرگ شاهنامه و اوستا شناس از من خرده گرفتند که چطور خواهان نقد دیدگاههای آکادمیک هستم ولی خودم اعتراف کرده ام که نمیتوانم در اینجا به شیوه آکادمیک برخورد کرده و منبع و سند نوشتارهای خود را با جزئیات کامل بیاورم.

از شما میخواهم تا به آدرس زیر بروید :

http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=toktam_auoghi.persianblog.ir&postid=7034818

حالا سری به این آدرس بزنید :

http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=vidaevo.persianblog.ir&postid=6237200

یک مطلب است ولی در دو وبلاگ از دو نویسنده گوناگون نهاده شده است. آنطور که من میبینیم تاریخ پست وبلاگ من کهن تر است.

پیش از این نیز این نمونه را داشتیم :

http://mehraban-firozgari.blogfa.com

که برگرفته از این نوشتار من بود :

http://bahraam-sasani.persianblog.ir/1385_7_bahraam-sasani_archive.html

که باز خوشبختانه تاریخ نوشته من کهن تر است.

تازه این دو مورد به صورت کاملا اتفاقی و شانسی یافت شد. دومی به دلیل شهرت نام موبد و نخستین به دلیل اینکه خود نویسنده کم حواس وبلاگ مذکور برای من کامنت گذاشته و من را به وبلاگش دعوت کرده و از هماهنگی اندیشه هایمان سخن گفته بود!!! (شاید همزادم است!!؟)

کاری نمیشود کرد. تنها بر این استراتژی خود پافشاری میورزم که نوشته ها را با منبع و سند و به صورت آکادمیک ارائه نکنم. بلکه فقط به بیان نظرات خویش پرداخته و پرسش کنم. 

از جناب دکتر دوستخواه و دکتر رجبی پوزش خواسته و امیدوارم برداشت های نادرست پایان پذیرفته باشد. با درود و سپاس.

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦ - بهرام ساسانی
تاريخچه خط در ايران باستان ۲

درباره خط و زبان اوستایی گفتیم و دیدیم که نادرستی های دیدگاه آکادمیک غرب که با ترجمه مو به موی ایرانیان در ایران نیز اوج گرفته،‌ بزرگترین مشکل ماست.

پس مجبور شدیم خط در ایران باستان رو تحلیل کنیم و همه اجزای نظر آکادمیک غرب رو بررسی کنیم. البته من در اینجا به صورت کاملا اجمالی و خلاصه فقط اشاره میکنم و به همین دلیل بدون منبع و سند مینویسم. چراکه در این مقال جایش نیست تا به شکل آکادمیک برخورد کنیم.

درباره هزوارش و شیطنت ایرانشناسان این را نیز باید افزود که یافت شدن نوشته های پهلوی در آسیای میانه که از هزوارش بهره نمیگرفت، نشان داده شد که نمیتوان از هزوارش برای اثبات برگرفتن خط پهلوی از آرامی بهره برد و کاتبان ایرانی را آرامی ها نامید. چون پهلوی بی هزوارش هم داریم.

در دوران ساسانی خط پهلوی هم تغییر کرد و هم بسیار گسترش یافت. و در کنار آن چندین خط دیگر برای بهره گیری های گوناگون موجود بود (ابن ندیم در الفهرست به هفت دبیره یا خط ایران باستان اشاره کرده و یک به یک کاربردهای آنرا شرح میدهد).

مهمترین موضوع درباره خط شناسی در ایران باستان همان بحث خط دین دبیره یا اوستایی است. چراکه بر اساس نظر آکادمیک، پیش از دین دبیره، اوستا نمیتوانسته نوشته شده باشد و کتاب اوستا وجود نداشته. چون این زبان را به خط دیگری که میشناسیم نمیتوان نوشت.

بدبختانه برخی پژوهشگران دین دبیره را ساخته شده در دوران ساسانی میدانند و آنوقت ماجرای کتاب اوستا را زیر سبیلی رد میکنند!!! یعنی یا سکوت میکنند و یا اشاره ای کوتاه و بر ضد نوشته های نیاکان خود چیزی نمیگویند. نوشته هایی که مدام تاکید دارند اردشیر بابکان اوستا را گردآورد (چیزی وجود داشته که گردآورده شده و اردشیر فرصتی برای خط ساختن هم نداشته) و پیش از او هم بلاش این کار را کرده بود و پیش از او اسکندر آنرا سوزانده و پراکنده بود. یعنی رویشان نمیشود این سخن را بگویند و من نمیفهمم که دانش ایرانشناسی مگر بازیچه است که کسی برای گفتن حقایق علمی رودربایستی کرده و چیزی را مخفی کند و خجالت بکشد!!

یا این دندان لق پوسیده به قول خودتان را بکشید و بگویید یکسره دروغ و افسانه است و اوستا در زمان ساسانیان برای نخستین بار به کتاب نشسته است. و یا اگر میگویید که پیشتر بوده، پس نگویید دین دبیره در زمان ساسانیان ساخته شد و یا اگر خطی دیگر میشناسید از آن سند دهید و اکتفا نکنید که خطی بوده است!!! کدام خط؟ نامش؟ اثراتش؟ اشاراتش؟

حالا میرویم سراغ ماجرای به ظاهر آکادمیک تا ببینیم آیا اینطور است یا خیر؟

حضرات بزرگان مکتب ایرانشناسی فرانسه میفرمایند که کتاب اوستا در بازه زمانی سده 4 تا 6 ساخته شده است (نگاه کنید به کتاب سنگ نوشته های پهلوی که نوشته داریوش اکبر زاده است ولی در واقع ترجمه ای از نویسندگان فرانسوی به ویژه ژینیو است).

این دوستان میگویند که دلیل وجود نداشتن اوستا در دوران پیش از شاپور دوم این است که اشاره ای به اوستا در کتیبه های ساسانی شاپور یکم و کرتیر و نرسی نشده است. خیلی خوب. ما میپذیریم که بدین دلیل، اوستا پیش از شاپور دوم نبوده است. حالا از دانشمندان مکتب فرانسه پرسش میکنم که آیا در دوران شاپور بزرگ کتیبه ای نوشته شده که به اوستا اشاره دارد؟ پاسخ خیر است. پس چرا نوشته شدن اوستا از شاپور دوم آغاز میشود؟ دلیلش چیزی نمیتواند باشد جز روایات ایرانی که از آتورپات مارسپندان به عنوان موبدی بزرگ در دوران شاپور دوم نام میبرد. خب، چطور وقتی سخن از اوستای پیش از اسکندر و اوستای بلاش اشکانی و اوستای اردشیر بابکان میشود، روایات ایرانی افسانه است، ولی آرتورکریستن سن (از بهترین های مکتب فرانسه) با بهره گیری از همین سخنها، اوستا را به دوران شاپور دوم منسوب میکند؟؟

آیا این تناقض ها نشان از این نیست که این نظریات آکادمیک، چندان هم آکادمیک نیست؟ از این نظر آکادمیک است که در آکادمی عنوان شده و کسی هم چیزی برای مقابله نداشته ولی خب این همه مشکل را چه کنیم؟ گروه بزرگتر، میگویند اوستا در دوران انوشه روان در سده 6 نوشته شده و نه دوران شاپور دوم. چرا؟ دلیل خوبی دارند. چون در کتاب ها و تاریخ های سوریانی مسیحی و ... اشاره ای به کتاب دینی زرتشتیان نرفته است. بیشتر این کتابها از جمله اعمال شهیدان در دوران شاپور دوم تا یزدگرد دوم نوشته شده و چنین اثری در آن نیست. پس تا زمان انوشه روان در سده 6 جلو می آییم. حالا چرا در دوران انوشه روان؟ چون عصر طلایی ادبیات ایران باستان است. بیشینه پژوهشگران غربی این را پذیرفته اند که نوشته های پهلوی بیشتر به دوران انوشه روان باز میگردد. پس میتوانیم اوستا و دین دبیره را نیز به آن زمان نسبت دهیم. ولی مشکل اینجاست که در این زمان نیز اشاره ای به اوستا در کتیبه ها و یا نوشته های سوریانی مسیحی و ... نرفته است. پس همان دلیل هایی که وجود اوستا پیش از انوشه روان را رد میکرد، ناقض وجود اوستا در زمان انوشه روان هم هست. درست است که انوشه روان دوران طلایی نوشته های پهلوی بوده ولی پهلوی نویسی به هر حال پیش از او هم بوده و اتفاقا کتیبه نویسی پهلوی در سالهای نخست ساسانیان وضع بهتری داشت. پس دوستان مکتب فرانسه واقعا چیزی در دست ندارند و آنچه میگویند حدس و گمان است. یعنی الفبایی که درست کرده اند، توسط تئوری های خودشان نقض میشود.

به همین دلیل هم هست که مکتب آلمان (هینز و همسرش و مترجم خانوادگی شان رجبی) به مغز خود فشار نیاورده و با پاک کردن صورت مسئله کار را راحت کرده است. یعنی گفتند اوستا در سده 7 نوشته شده است. آنهم نه در دوره خسرو پرویز، چون این آلمانیها مثل فرانسوی ها مارو پله بازی نمیکنند، هی قدم به قدم بیایند جلو. چون همان فرمول در مورد خسرو پرویز هم صدق میکند. پس گفتند در زمان یزدگرد سوم در زمانی که ایران در حال اشغال شدن بود، موبدان برای مقابله با دین جدید اوستا را نوشتند و همچنین مردم از آن پشتیبانی کردند تا بشوند اهل کتاب و بتوانند دین خود را نگه دارند.

ولی مکتب فرانسه بیکار ننشست، در کتاب ساسانیان کریستن سن و همچنین ژینیو خیلی خوب پاسخ آنها داده شده است که سخن از نوشته شده اوستا در زمان اشغال ایران جوک است. به قول کریستن سن اگر چنین است و خود اوستا یعنی نوشته های مکتوب دینی مزدیسنا برای نخستین بار در سده 7 نوشته شد، آیا ناممکن نیست که در عرض 150 سال با انبوهی از نوشتارهای پهلوی دینی موسوم به زند یا تفسیر مواجه باشیم؟ اوستایی که تازه در آنزمان نوشته شده، چطور نیازی به تفسیر داشته؟ این اوستایی که در این زمان ساخته شده، چرا در زمان مامون به بازیابی آن نیاز بوده؟ چطور اینقدر سریع این همه گزارشات ساختگی از وجود اوستای پیش از اسکندر و بلاش اشکانی و ساسانی ساخته شده و چنان تثبیت شد که همه مورخان مسلمان (که تعصبی روی اوستا نداشتند) بی برو برگرد به آن اشاره کرده اند؟ بنابراین اینجا نظریه ایجاد اوستا در پایان دوره ساسانی به منظور مقابله با اسلام مضحک به نظر رسیده و توانی برای دفاع ندارد.

پس این مکتب ها در برخورد با هم، همدیگر را بی اثر کرده و ثابت میکنند که تئوری های آنان وحی منزل نیست. و نیاز به تکمیل شدن و اصلاح شدن دارد. پس همچنان نمیتوانیم این همه روایات ایرانی مبنی بر وجود اوستا پیش از اسکندر و نتیجتا خط اوستایی را نادیده بگیریم و باید روی آن مانور دهیم.

در پایان توجه کنید که سخن از ساخته شدن اوستا، فقط کتاب شدن آن است و نه وجود آن. این مکتب ها، میگویند که اوستا تا سده 4 یا 6 یا 7 شفاهی بوده و موبدان و مغان آنرا حفظ بودند و سپس نوشتند. یعنی وجود داشت، منتها به صورت کتاب نبود. بلکه در ذهن موبدان و روحانیون وجود داشت. قدمت اوستا با توجه به زبانش بی گمان مربوط به پیش از هخامنشیان و مادها است. بدرود.  

بهرام ساسانی

پیوست ها :

پس از نگارش پرسشهای این نگارنده،‌ جناب دکتر پرویز رجبی ایران پژوه برجسته و سرشناس در وبلاگ خود به صورت غیرمستقیم به من پرداخته اند :

http://parvizrajabi.blogspot.com/2007/06/blog-post_30.html

ایشان در بخشی از نوشتار خود مینویسند :

کم نیستند ایرانیانی که بدون نوشته های شرق شناسان بیگانه حتی یک کلمه برای گفتن نمی داشتند و با کمال گستاخی دست خود را آماده نواختن توگوشی برای شرق شناسان آماده نگه داشته اند و می دارند...

شگفتا که خود ایرانیان (از آن میان من) حتی یک میلیمتر از رازهای خط های باستانی ایران را نگشوده اند و شگفتا که برخی از جوانان در نهایت خیره سری خود را بهترین صاحب نظر خط و زبان های باستانی ایران می دانند و به کسانی که حدود شصت سال از عمر خود را وقف رمزگشای خط ها و زبان های باستانی ما کرده اند اهانت می کنند.

نمی دانم چه اصراری دارد جوانی که حتی نی انبان را نمی شناسد، به ساختار آکاردِئُن ایراد بگیرد؟

 

* * *

باز تاکید میکنم که ایشان کوچکترین اشاره ای به نام و نشان من و وبلاگم نکرده اند. ولی در کمال شگفتی جناب دکتر جلیل دوستخواه پژوهشگر جلیل القدر و دوست داشتنی آگاه شدند که منظور جناب دکتر رجبی من بوده ام. بنابراین در تارنگار خود به شکل مستقیم به من پرداخته اند :

 http://www.iranshenakht.blogspot.com

ایشان مینویسند :

آقاي بهرام ساساني در نوشته ي خود با عنوان ِ تاريخچۀ خطّ در ايران باستان كه در
http://vidaevo.persianblog.ir نشرداده، در پوشش "نقد ِ ديدگاه آكادميك ِ غرب"، چيزي را از ناسپاسي و بدگويي نسبت به دانشوران ايران شناس سرزمينهاي باختري -- كه آغازگران و راه گشايان ِ راستين ِ پژوهشهاي ايران شناختي ي نو و دانشگاهي بودند -- فرونگذاشته و حتّا استاد رجبي را كه در محضر استاد بي همتايي چون والتر هينتس دانش ايران شناسي و تاريخ پژوهي آموخته، از اين ناسپاسي و وارونه انگاري خويش معاف نكرده است.
آقاي ساساني، همچون برخي ديگر از هم ميهنان ما، به جاي روي آوري به پژوهش دانشگاهي ي راستين و مستند و ناجانبدارانه، دچار هيجان ايران پرستي ي زياده روانه و شيوه ي ناپسنديده و ناپذيرفتني ي توجيه ِ داده هاي تاريخي، زباني و فرهنگي براي اثبات ِ پيش انگاشتهاي ذهني ي خويش است. او كه كار ِ"اكادميك" ِ پژوهشگران باختري را شوخْ چشمانه و حق ناشناسانه و با ايرادهاي نيشِ غولي، دست ِ كم مي گيرد و حتّا غرضْ ورزانه و شيطنت آميز مي خواند، خود در آغاز نوشته اش از كاري دانشگاهي و روشمند و داراي پشتوانه سرمي پيچد و طفره مي رود و آشكارا مي گويد :
 
" من در این جا به صورت کاملا اجمالی و خلاصه، فقط اشاره می کنم و به همین دلیل بدون منبع و سند می نویسم؛ چراکه در این مقال جایش نیست تا به شکل آکادمیک برخورد کنیم."

هرگاه در نوشته اي كه چنين عنوان ِ دهان پُركني را بر خود دارد و نويسنده اش داعيه ي نقد بر كارهاي آكادميك باختريان را جار مي زند "جاي برخورد به شكل آكادميك نيست" پس كجا براي چنين برخوردي سزاوارست؟!
*
در اين يادداشت، نمي خواهم به نقد بنيادين ِ درون مايه ي نوشتار آقاي ساساني بپردازم. همين اندازه اشاره مي كنم كه او با اين همه وارونه انگاري و شبهه افكني در مورد كارهاي باختريان و زيان بخش و گمراه كننده يا -- دست ِ كم -- بيهوده انگاشتن ِ آنها، در پايان ِ همين نوشته، با چرخشي يكصد و هشتاد درجگي، آورده است:
 
"آخرين نكته لازم در خصوص خط سير دين مزديسنا پس از اسلام اين است كه هرچه گذشت، شاهد زدوده شدن انحرافات و بازگشت به هسته اصلي دين زرتشتي بوديم و هستيم. به طوريكه زرتشتيان يك سده پيش به مراتب يكتاپرستي خالص تري نسبت به زرتشتيان سده هاي نخست اسلام داشتند و خردپذيري و آزادمنشي و انديشمندي بيشتري نسبت به نياكان خود داشتند. امروز نيز زرتشتيان به مراتب به آنچه زرتشت ميخواست نزديكترند تا زرتشتيان يك سده پيش. و اين به سبب پژوهشهاي بسيار شگرفي است كه در طول اين سالها توسط غربي ها و ايرانيها انجام گرفته و گوهر گاتهاي زرتشت از صدف اوستا بيرون شده و درخشش خود را نمايان كرده است."
 

مي افزايم كه كارنامه ي سرشار ِ ايران شناسي و اوستاپژوهي ي باختريان با همه ي ارزشهاي والاي آن، كتابي ورجاوند و بَري از هر نارسايي و نادرستي نيست و همانا نيازمند بررسي و نقدي فراگير و ژرفاكاوانه، امّا بي غرضانه و به دور از برآمدن ِ رگهاي گردن است. در اين زمينه تا كنون بسيار نوشته شده است و بيشتر نوشته خواهد شد تا سرانجام در يك عيارسنجي ي راستين و حق شناسانه، سَره از ناسَره بازشناخته شود.

* * *

با سپاس فراوان از جناب دکتر جلیل دوستخواه، ایکاش که ایشان قطره ای از دریای بی کران دانش خویش را به شاگرد ناسپاس ارزانی داشته و دست کم به یکی از اشتباهات من به شکل مستقیم اشاره ای میکردند تا وارونه انگاری و شبهه افکنی ام برای خودم نمایان شود. من در این پست خیلی ساده به شکل منطقی پرسشهایی مطرح کردم که اساس گفته های ایرانشناسان را به هم میریزد. اگر جناب رجبی صلاح نمیبینند به جای پروفسور والتر هینز پاسخ دهند،‌ چرا جناب دوستخواه پاسخی نداده و به شماتت من بسنده کردند،‌ نمیدانم!!!

بدبختانه باید عرض کنم که اینکه چون یک پروفسور غربی که خیلی خیلی سرشناس است،‌ حرفی زده پس کسی نمیتواند از او پرسش کند،‌ سفسته است. اینکه چون فلانی ۶۰ سال از عمر خویش را گذارده و در عوض دیگری یک خط را نیز نمیتواند بخواند،‌ پس حق پرسش ندارد نیز باز سفسته است. اینکه چون غربی ها از روز نخست تا همین امروز به شدت برای ایرانشناسی زحمت کشیده اند و اگر نبودند من و امثال من هیچ نمیدانستیم،‌ پس نمیتوانیم نظریات آنها را رد کنیم و در آن شک کنیم،‌ نیز باز سفسته است. و در عوض ناسپاسی نسبت به خاورشناسان غربی نیز سوتفاهم است. من دست و پای همه کسانی که برای ایرانشناسی زحمت کشیده اند را میبوسم. از راولینسون تا هرتسفلد و اشمیت و گریشمن تا هینز و کخ و ... ولی دلیل نمیشود که پرسش نکنم. پاسخ لطف بفرمایید. من منتظرم. بدرود.

بهرام ساسانی ۱۵ تیر ۸۶

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦ - بهرام ساسانی